دنيا همه سر به سر خيال است ، خيال ! * هر نوع خيال مىكنى ، مىگذرد « 1 »
( وحشى بافقى )
319 - جذبهء حق
هرچند شب آزردهتر از كوى توييم * پيش از همه كس روز دگر ، سوى توييم
( گلخنى )
320 - جان برافشانى
جان به بوسى مىخرد آن شهريار * مژده اى عشّاق ! آسان گشت كار
« ابذلوا أرواحكم يا عاشقين ! * أن تكونوا في هوانا صادقين » « 2 »
در جوانى ، كن نثار دوست ، جان * رو « عوان بين ذلك » « 3 » را بخوان
پير چون گشتى ، گران جانى مكن ! * گوسفند پير ، قربانى مكن !
هركه در اوّل نسازد جان نثار * جان دهد آخر به دردِ انتظار « 4 »
( از مؤلف )
321 - توبه
از بس كه شكستم و ببستم توبه * فرياد همى كند ز دستم توبه
ديروز به توبهاى شكستم ساغر * امروز ، به ساغرى شكستم توبه
( سلمان ساوجى )
322 - توبه
از هرچه نه از بهر تو ، كردم توبه * ور بىتو غمى خورم ، از آن غم توبه !
و آن نيز كه بعد از اين براى تو كنم * گر بهتر از آن توان ، از آن هم توبه !
هامش
( 1 ) . ديوان - چاپ نخعى - ص 233 .
( 2 ) . اى عاشقان ! اگر براستى ما را دوست داريد ، جان برافشانيد .
( 3 ) . سورهء بقره ، آيهء 68 ، ( . . . ميانسالى است بين اين دو . . . ) .
( 4 ) . در يادآورى خاطرات سفر حجاز .