سپس از ابى بكر پرسيد : جاى تو هم اكنون در بهشت چگونه است ؟
زيرا ادعاى ايمان دارى ، و جاى من در آتش كجاست ؟ راوى گفت : ابى بكر به عمر و به ابى عبيده نگاه كرد ، شايد به جاى او ، به جاثليق پاسخ دهند ، ولى هيچ كدام سخنى نگفتند : و او در جواب گفت : من مقام و جايگاهم را نزد خدا نمىدانم .
جاثليق پرسيد : پس چرا به خود اجازهء دادهاى كه در چنين مقامى بنشينى ، در صورتى كه محتاج علم ديگران هستى ؟ و آيا از تو داناتر در ميان امت يافت مىشود ؟ ابى بكر گفت : آرى .
جاثليق گفت : مردم آگاهى نداشتند كه اين امر عظيم را به عهدهء تو گذاشتند و تو را بر شخصى عالمتر ، مقدم داشتند .
اگر او كه از تو عالمتر است ، مانند تو از پاسخ به مسايل ما عاجز بماند ، تو و او در ادّعايتان يكسان خواهيد بود ، و پيامبرتان - اگر نبى باشد - علم و عهد خدا را تباه ساخته و ميثاقى را كه از پيامبران گرفته ، از سوى او در ميان شما از بين رفته ، مگر نه پيامبران ، بايد اوصياى خود را در ميان امّتها معين سازند ، تا در هنگام تنازع ، در امر دين به او رجوع نمايند ، پس اكنون مرا نزد عالمترين خود ببريد ، شايد او هم از نظر علمى از شما كمتر باشد و نتواند پاسخ مرا بدهد ؟
و اثر و سنن پيامبران را در او نيابيم ؟ مردم در انتخابشان به تو و خودشان ستم كردهاند .
سلمان ( ره ) گويد : وقتى بهت و حيرت و خوارى و حقارت ، اين قوم ، و شكستى كه بر دين محمد صلَّى الله عليه و آله و سلَّم وارد كردند ديدم ، و اندوه مسلمانان را مشاهده كردم ، برخاستم ، و نمىدانستم چگونه راه مىروم ، تا به در خانهء على عليه السّلام رسيدم ، و در زدم ، امام عليه السّلام بيرون آمد و پرسيد : اى سلمان چه چيز تو را ترسانده ؟
إرشاد القلوب ( فارسي ) — صفحة 179
مساهمون: الحسن بن محمد الديلمي
ص١٧٩