نصرانى رو كرد به امام عليه السّلام و گفت : اى جوان ( 1 ) ، ما در كتابهاى انبياء خواندهايم كه : خداوند پيامبرى نفرستاده مگر اين كه وصىاى داشت ، كه جاى او را مىگرفت ، و ما اختلاف امت شما را بر سر جانشينى پيامبر صلَّى الله عليه و آله و سلَّم و ادعاى قريش بر انصار و انصار بر قريش و انتخاب جانشينى براى او را شنيدهايم ، لذا پادشاه ما گروهى را به اين منظور فرستاده ، تا در بارهء دين محمد صلَّى الله عليه و آله و سلَّم و شناخت سنن انبياء و استماع مدعيان قومش كه حق مىگويند يا باطل به تحقيق بپردازيم ، حال متوجه شديم كه اينها مانند گذشتگان ، بر پيامبرشان صلَّى الله عليه و آله و سلَّم دروغ بستهاند و اوصياء را از مقامشان كنار گذاشتهاند .
مثلا قوم موسى عليه السّلام پس از او ، در اطراف گوساله جمع شدند ، و هارون را از مقامش كنار نهادند ، و راهى چون قوم شما اختيار كردند .
گذشتگان اين گونه عمل كردند ، در حالى كه سنّت خدا ، تبديل بردار نيست ؟
اكنون نزد اين مرد ( ابى بكر ) آمدهايم و او ادعا مىكند كه اين مقام ، پس از پيامبر صلَّى الله عليه و آله و سلَّم به او رسيده ، ما هم از وصيت پيامبرش صلَّى الله عليه و آله و سلَّم در بارهء او سؤال كرديم ولى او قادر به پاسخ نبود .
در بارهء قرابت و نزديكى او با پيامبر صلَّى الله عليه و آله و سلَّم پرسيديم ، مگر نه دعوت ابراهيم درگذشته ، بر اين پايه استوار بود كه :
* ( إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً ) * ( 2 ) : من تو را به عنوان امام براى مردم برگزيدم .
عرض كرد : خدايا امامت به ذرّيهء من مىرسد ؟ فرمود :
هامش
( 1 ) در آن عصر سنّ امام عليه السّلام حدود سى سال بوده است .
( 2 ) بقره / از آيهء 124 .