جاثليق گفت : اى پيرمرد تو وصىّ محمد صلَّى الله عليه و آله و سلَّم در ميان امت او هستى ؟
و تو عالمى هستى كه با علم پيامبرت صلَّى الله عليه و آله و سلَّم نيازمنديهاى امّت را بر طرف مىنمايى ؟ ابى بكر گفت : نه من وصىّ نيستم ، جاثليق گفت : پس تو چه كاره هستى ؟
عمر گفت : او خليفه رسول خدا صلَّى الله عليه و آله و سلَّم است .
جاثليق گفت : تو خليفهاى هستى كه پيامبر صلَّى الله عليه و آله و سلَّم تو را به اين امر منصوب داشته ؟
ابى بكر گفت : نه ( او مرا نصب نكرده ) جاثليق گفت : پس چرا اين اسم را ابداع و ادّعا كردهايد ، و حال آنكه ما كتابهاى انبياء را خواندهايم و خلافت منصبى است كه جز نبى نمىتواند ، بر آن تكيه زند ، زيرا خداى عز و جل ، آدم را در زمين به عنوان خليفه برگزيد و اطاعتش را بر اهل آسمان و زمين واجب گردانيد ، و به نام داود عليه السّلام تصريح كرد و فرمود :
* ( يا داوُدُ ، إِنَّا جَعَلْناكَ خَلِيفَةً فِي الأَرْضِ ) * ( 1 ) : اى داود ما تو را در زمين خليفه قرار داديم .
پس چرا اين نام را بر خود گذاشتهاى ؟ آيا پيامبر صلَّى الله عليه و آله و سلَّم اين نام را بر تو نهاد ؟
ابى بكر گفت : نه ، امام مردم توافق كردند و مرا متولَّى امر قرار دادند و خودشان مرا خليفه خواندند .
جاثليق گفت : پس تو خليفهء قوم خويش هستى ، نه خليفهء پيامبر صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ؟
و خودت گفتى : پيامبر صلَّى الله عليه و آله و سلَّم تو را وصى خويش قرار نداده ، در حالى كه ما در سنن پيامبران خواندهايم كه : خداوند پيامبرى برنگزيد ، مگر اين كه
هامش
( 1 ) ص / بخشى از آيهء / 26 .