تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الكوفة ( تاريخ كوفه ) ( فارسى ) — صفحة 452

مساهمون:

ص٤٥٢
چون شيعيان ضعف و ناتوانى عبد اللّه بن عمر را ديدند دلگرم شدند و مردم را به پيروى از عبد اللّه بن معاويه دعوت كردند ، آنها در مسجد گرد آمدند و شورش كردند . مردم به خانهء عبد اللّه بن معاويه رفته ، او را از خانه به كاخ بردند و از وارد شدن عاصم بن عمر به قصر جلوگيرى كردند . او نيز به برادرش كه در حيره بود ، ملحق شد . كوفيان نزد فرزند معاويه رفته ، با او بيعت كردند عمر بن غضبان ، منصور بن جمهور ، اسماعيل بن عبد اللّه قسرى ، برادر خالد نيز در ميان آنها بودند . عبد اللّه بن معاويه ، چند روز ماند تا مردم با او بيعت كردند ، سپس به مداين و دهانهء رود نيل « 1 » رفت . در آن‌جا هم مردم گرد او تجمع كردند ، او به سوى عبد اللّه بن عمر رفت . به فرزند عمر گفتند : فرزند معاويه با مردم نزد تو مىآيند ، او مدتى تأمل كرد . در آن هنگام ، مسئول خدمات آمد و گفت : غذا حاضر است . او دستور داد تا غذا را بياورند ، آن گاه همراه يارانش تناول كرد ، در حالى كه نسبت به آن حادثه بىاعتنا بود ، مردم هم منتظر حملهء فرزند معاويه بودند . وقتى او از خوردن غذا فراغت يافت ، دستور داد مال را بياورند و آن را ميان سردارانش تقسيم كرد ، سپس غلامش را فرا خواند كه او را مبارك مىشمرد و نام او را به فال نيك مىگرفت . نام آن غلام يا ميمون يا رياح يا فتح يا يكى از نامهاى متبرك بود و پرچم را به او سپرد و به او گفت به فلان محل برو و پرچم را به زمين بكوب ، ياران خويش را بخوان و در آن‌جا بمان تا من برسم ، او نيز چنان كرد . سپس عبد اللّه بيرون رفت ، در آن هنگام زمين از ياران فرزند معاويه سپيد شده بود . ابن عمر دستور داد تا منادى بانگ زند هر كه يك سر از دشمن بياورد ، پانصد درهم جايزه خواهد گرفت . جنگ آغاز شد و سرهاى بريده زيادى نزد او آوردند ، و او آنچه را تعهد كرده بود ، مىپرداخت در آن هنگام مردى از شاميان به ميدان رفت و مبارز خواست . قاسم بن عبد اللّه عجلى به جنگ او رفت . شامى نام و نشان وى را پرسيد و او را شناخت و به او گفت : من گمان نمىكردم كه مردى از قبيلهء بكر بن وائل به جنگ من آيد ، به خدا سوگند ! من نمىخواهم با تو بجنگم ولى دوست دارم مطلبى را به تو بگويم ، بدان
هامش
( 1 ) - اين رود ، ميان دجله و فرات در خرير قرار دارد و غير از رود نيل مصر است . - م .