حاضر كند ، عبد اللّه به سليمان بن على بن عبد اللّه بن عباس گفت : اى برادر ! ما با هم نسبت دامادى و خويشاوندى داريم كه خودت مىدانى ، بگو چه بايد كرد ؟ سليمان گفت : به خدا سوگند ! گويا من برادرم عبد اللّه بن على را مىبينم كه مرگ ، ميان ما و او فاصله انداخت . او به ما گفت : شما با من چنين رفتارى داشتيد ، اگر منصور داراى عفو و گذشت بود ، عمويش را عفو مىكرد . عبد اللّه پند سليمان را پذيرفت و دانست كه او درست مىگويد و فرزند خود را ظاهر نكرد .
در زمان منصور ، پيوسته عبد اللّه به سبب قيام دو فرزندش محمد و ابراهيم در سختى و تنگنا به سر مىبرد ، و منصور او را در شهر مدينه و خانهء مروان زندانى كرد ، و حدود سه سال در زندان ماند منصور به اين هم اكتفا نكرد و بيش از پانزده نفر از فرزندان امام حسن ( ع ) را نيز به زندان افكند ، گويند : رياح ، كسى بود كه آنها را زندانى كرد ، على بن عبد اللّه بن محمد بن عمر بن على گفت : ما همه ، كنار در كاخ رياح حاضر شديم . دربان گفت : هر كه از فرزندان حسين اينجاست ، وارد شود . آنها از در مقصوره داخل و سپس از در مروان خارج شدند ، پس از آن گفت : هر كه فرزندان حسن باشد ، داخل شود . آنها هم از در مقصروه وارد شدند . آهنگران از در بنى مروان داخل شدند و فرزندان حسن را با زنجير بستند و زندانى كردند و آنان عبارت بودند از عبد اللّه بن حسن بن حسن بن على ، حسن و ابراهيم دو فرزند حسن بن حسن ، جعفر بن حسن بن حسن ، سليمان و عبد اللّه دو فرزند داود بن حسن بن حسن ، محمد و اسماعيل و اسحاق فرزندان ابراهيم بن حسن بن حسن ، عباس بن حسن بن حسن بن على و موسى بن عبد اللّه بن حسن بن حسن .
هنگامى كه آنها را به زندان انداخت ، على بن حسن بن حسن بن على عابد ، ميان آنها نبود . بامداد روز بعد ، مردى كه خود را با غبا پيچيده و پوشانده بود ، نزد رياح رفت . رياح به او گفت : آفرين بر تو ! چه حاجتى دارى ؟ گفت : آمدهام تا مرا به همراه خويشاوندانم زندانى كنى ، وى على بن حسن بن حسن بود . رياح وى و آنها را به زندان سپرد . محمد ، فرزندش على را به مصر فرستاده بود تا براى خلافت او دعوت كند . فرماندار مصر آگاه شد و به او گفتند فرزند محمد و پيروانش براى شورش و قيام نزد تو آمدهاند . فرماندار ، او را دستگير كرد و به سوى منصور فرستاد . او نزد منصور اعتراف كرد و نام ياران پدرش را
تاريخ الكوفة ( تاريخ كوفه ) ( فارسى ) — صفحة 455
مساهمون: سعيد راد رحيمى
ص٤٥٥