هيچ يك از ياران يمنى شما حتى اسماعيل و منصور جز اينها نزد شما نمانده مگر اين كه با فرزند عمر مكاتبه كرده است ؛ قبيله مضر هم به او نامه نوشتند ، من از اين تعجب مىكنم كه چرا شما اى قبيلهء ربيعه ، با او مكاتبه نكرده ، يا نمايندهاى نفرستادهايد ؟ من مردى از قبيله قيس هستم ، اگر بخواهيد من نامهء شما را ابلاغ مىكنم و ما فردا همراه شما هستيم و امروز آنها با شما نمىجنگند .
فرزند معاويه از اين گفت و گو آگاه شد ، او با عمر بن غضبان مشورت كرد . عمر به او گفت : بايد از اسماعيل و منصور و جز آنها تعهد بگيرى ولى او اين كار را نكرد .
روز بعد ، جنگ آغاز شد . عمر بن غضبان بر جناح راست لشكر ابن عمر حمله كرد ، جناح راست لشكر پراكنده شدند ، اسماعيل و منصور بسرعت به حيره رفتند ، و ياران فرزند معاويه نيز به كوفه گريختند ، فرزند معاويه نيز با آنها بود و به كاخ رفتند از جناح چپ قبيله ربيعه و مضر با ياران فرزند عمر ماندند و پايدارى كردند . به عمر بن غضبان گفتند : ما بر شما بيمناكيم زيرا مردم نسبت به شما خيانت كردند ، برگرديد و برويد . ابن غضبان گفت : من از اين جا نمىروم تا كشته شوم ، يارانش عنان مركب او را گرفتند و او را به كوفه بردند .
چون شب فرا رسيد ، فرزند معاويه به آنها گفت : اى قوم ربيعه ! ديديد كه مردم با ما چه رفتارى كردند ؟ خون ما به گردن شماست . اگر بخواهيد جنگ را ادامه دهيد ما همراه شما مىجنگيم و اگر گمان مىكنيد كه مردم ، ما و شما را يارى نمىكنند ، پس براى ما و خودتان امان بگيريد .
عمر بن غضبان به ابن معاويه گفت : ما همراه شما نمىجنگيم و براى شما هم امان نخواهيم گرفت ، ولى براى خودمان امان مىگيريم . ياران ابن معاويه در قصر ماندند ، در حالى كه زيديها چندين روز در سر راهها و كوچهها با ياران ابن عمر نبرد مىكردند .
سرانجام ربيعه براى ابن معاويه و خودشان و زيديها امان گرفتند تا هر جا كه بخواهند ، بروند . ابن معاويه از كوفه به مداين رفت . در آنجا ، گروهى از مردم كوفه به او پيوستند ، با آنها قيام كرد و بر شهرهاى حلوان ، جبال ، همدان ، اصفهان و رى غلبه يافت ، آن گاه بندگان و غلامان اهل كوفه به او ملحق شدند و كارش بالا گرفت ، در آنجا حوادث
تاريخ الكوفة ( تاريخ كوفه ) ( فارسى ) — صفحة 453
مساهمون: سعيد راد رحيمى
ص٤٥٣