چون شب جمعه سوم ماه صفر سال 121 ( ه . ق ) فرا رسيد ، ناگهان تيرى به سوى او پرتاب كردند كه به پيشانىاش اصابت كرد و تا مغز او فرو رفت . آن گاه زيد و يارانش بازگشتند . ياران يوسف بن عمر پنداشتند كه آنها به سبب تاريكى و شب بازگشتهاند .
كسى كه به سوى او تير انداخت ، غلام يوسف بن عمر به نام راشد بود . برخى گويند : وى از ياران زيد به نام داود بن كيسان بوده است .
ياران زيد نزد وى آمدند و او را به خانهء حران بن كريمه بردند . وى خويشاوند يكى از عربها بود و خانهاش در سكة البريد « 1 » و در كوى ارحب و شاكر قرار داشت . براى معالجه وى پزشكى به نام شقير را آوردند كه در مقاتل ابى الفرج ، نام او را سفيان ذكر كردهاند .
پزشك به او گفت : اگر تير را از سرت بيرون بياورم ، خواهى مرد ، زيد گفت : مرگ برايم راحتتر از دردهايى است كه تحمّل مىكنم . شقير انبر را برداشت تير را از سرش بيرون كشيد . چون تير را درآورد ، زيد درگذشت . خدا از او خشنود باد و قاتلان و كسانى كه او را يارى نكردند ، لعنت كناد ! وى هنگام مرگ ، چهل و دو سال داشت . بر اين مطلب ابن سعد در طبقات ، ج 5 ، ص 239 ، مقريزى در خطط ، ج 4 ، ص 312 و شيخ مفيد در ارشاد تصريح كردهاند . اكثر تاريخ نگاران نيز بر اين اعتقاد هستند .
چون خبر شهادت زيد به يوسف بن عمر رسيد ، از حيره به كوفه آمد ، از منبر بالا رفت و خطبهاى خواند و مردم كوفه را تهديد كرد ، سپس از منبر پايين آمد و يارانش را فرستاد تا در خانهها بگردند و مجروحان را بجويند . آنها زنان را به حياط خانه مىآوردند و اتاقها را مىگشتند ، آن گاه منادى يوسف بانگ برآورد كه هر كس سرى بياورد ، پانصد درهم از آن وى خواهد بود . محمد بن عباد ، سر نصر بن خزيمه را آورد و يوسف بن عمر دستور داد تا يكهزار درهم به او بدهند . احول وابستهء اشعريها ، سر معاوية بن اسحاق را آورد ، يوسف به او گفت : تو او را كشتهاى ؟ گفت : نه ولى او را ديدم و شناختم . يوسف فرمان داد تا هفتصد درهم به او دادند و چون فهميد كه او معاويه را نكشته است ، به وى
هامش
( 1 ) - اين راه ، نزديك مسجد اعظم قرار دارد ، خالد قسرى در آنجا براى مادر مسيحىاش معبدى ساخت ( از حاشيه زيد ) .