تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الكوفة ( تاريخ كوفه ) ( فارسى ) — صفحة 444

مساهمون:

ص٤٤٤
سعيد بن خيثم گويد : نزد غلامم رفتم كه شمشير كوچكى « 1 » همراه داشت ، آن را از وى گرفتم و پشت سر ديده‌بانها پنهان شدم ، در آن روز ، مردم به دو گروه جنگجو و ديده‌بان تقسيم شده بودند . سپس پشت سر كلبى قرار گرفتم . كلبى از اسبش پياده و سوار استرى شده بود ؛ با شمشير ، آن چنان بر گردن او زدم كه سرش جلو استر افتاد ؛ يارانش بر من هجوم آوردند و نزديك بود كه مرا بكشند . چون ياران ما اين جريان را ديدند ، تكبير گفتند و بر آن گروه يورش بردند و مرا از دست آنها رهايى دادند . آن گاه سوار استر شدم و نزد زيد رفتم . وى ميان دو چشم مرا بوسيد و گفت به خدا سوگند ! تو انتقام ما را گرفتى ؛ به خدا سوگند ! به شرافت و خير دنيا و آخرت دست يافتى ، سپس استرى به من بخشيد . زيد رفت تا به جسر رسيد و به يارانش بانگ زد : به خدا سوگند ! اگر عملى را سراغ داشتم كه از جنگ با اينها خداوند را بيشتر خشنود مىكرد ، همان را انجام مىدادم . من شما را منع كرده بودم از اين كه فرارى را تعقيب كنيد و زخمى را بكشيد و در بسته‌اى را باز كنيد ولى پس از آن كه شنيدم آنها به حضرت على ( ع ) دشنام مىدهند ، مىگويم آنها را به هر صورت و در هر جا يافتيد بكشيد . به خدا سوگند ! هر كس امروز مرا يارى كند ، روز رستاخيز دستش را مىگيرم و او را وارد بهشت مىكنم . جنگ با شدّت ميان اين دو گروه ادامه يافت . سواران كوفه نمىتوانستند در برابر سواران زيد مقاومت كنند ، لذا عباس سعيد مزنى ، شخصى را نزد يوسف بن عمر فرستاد و از او خواست تا سواران و پيادگانى را در اختيار او قرار دهد . يوسف نيز سليمان بن كيسان كلبى را با قيقانيان و نجاريان كه تيرانداز بودند ، فرستاد . زيد مىخواست آنها را از آمدن به سبخه باز دارد ولى نتوانست . در اين نبرد ، معاوية بن اسحاق ، آن قدر جنگيد تا به شهادت رسيد و زيد اين اشعار را سرود : آيا پستى زندگى و شرافت مرگ را زيان‌آور مىبينى اگر ناچارى يكى از اين دو را بپذيرى پس با افتخار به سوى مرگ حركت كن « 2 » .
هامش
( 1 ) - مشمل مانند منبر ، شمشير كوچكى ( خنجرى ) است كه زير جامه پنهان مىشود ( از حاشيه ) - م . ( 2 ) -اذل الحياة و عز المماة * و كلا رآه طعاما و بيلافان كان لابد من واحد * فسيرى إلى الموت سيرا جميلا