تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الكوفة ( تاريخ كوفه ) ( فارسى ) — صفحة 440

مساهمون:

ص٤٤٠
بردند . او با قاسم سخن گفت ولى پاسخ را نداد . آن گاه دستور داد تا كنار در كاخ سر از تنش جدا كردند . دخترش سكينه در رثاى او چنين سرود : اى ديده در رثاى قاسم بن كثير گريه كن با اشكهاى جارى بسيار شمشيرهاى قومى پست ، مشرك فرومايه و تبه‌كار به او اصابت كرد تا زمانى كه كبوتران بر فراز شاخه‌هاى زيبا آواز مىخوانند ، براى تو مىگريم . « 1 » در اين روز ، تنها دويست و هجده نفر از كسانى كه با زيد بيعت كرده بودند - ، به عهد خود وفا كردند ، زيد گفت : سبحان اللّه ! مردم كجا هستند ؟ برخى گفتند : آنها در مسجد اعظم محاصره شده‌اند . گفت : به خدا سوگند ! اين براى كسانى كه با ما بيعت كردند ، عذرى محسوب نمىشود . نصر بن خزيمه ، ندا را شنيد و به سوى آن رفت ؛ نزديك خانهء زبير بن حكيمه در راهى كه به مسجد بنى عدى مىرسيد ، به عمرو بن عبد الرحمان ، رئيس نگهبانان حكم بن صلت در ميان سوارانى كه از جهينه برخورد و گفت : اى منصور امّت ! ولى كسى به او پاسخ نداد . نصر و يارانش به عمرو بن عبد الرحمان حمله كردند و او را كشتند و همراهانش گريختند . نصر به سوى زيد رفت و در جبانه صائدين با او ملاقات كرد . پانصد نفر از مردم شام آن‌جا مستقر بودند . زيد با يارانش حمله كرد و آنها را شكست داد . زيد بر يابوى تيره رنگى سوار بود كه آن را از مردى از قبيلهء نهد بن كهمس تجارى به مبلغ بيست و پنج دينار خريده بود و چون زيد كشته شد ، حكم بن صلت آن را گرفت . زيد به در خانهء يكى از مردم ازد به نام انس بن عمرو كه با او بيعت كرده بود ، رسيد . زيد بانگ برآورد : اى انس ! خدايت قرين رحمت بدارد ! نزد من آى ، كه حق آمد و باطل رفت كه باطل رفتنى بود « 2 » ، اما وى بيرون نيامد . زيد گفت : چه مردم پيمان شكنى هستيد ! با ما نيز همچون نياكانمان رفتار كرديد ولى خدا به اعمال شما رسيدگى خواهد كرد .
هامش
( 1 ) -عين جودى لقاسم بن كثير * بدرور من الدموع غزيرادركته سيوف قوم لئام * من اولى الشرك و الردى و الشرورسوف ابكيك ما تغنى حمام * فوق غصن من الغصون نضير( 2 ) - اسرى / 81 و قل جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل كان زهوقا .