مرگش نوشته بود ، چنان كه مورخان ذكر كردهاند . يزيد هم حكومت كوفه را به ابن زياد واگذار كرد . وى در آن زمان حاكم بصره بود و يزيد ، حكومت كوفه را نيز بدان افزود ، و نامهاى بدين مضمون به او نوشت : پيروان من از مردم كوفه نامه نوشتند و به من اطلاع دادند كه ابن عقيل در كوفه است و گروههايى از مردم را گرد مىآورد تا ميان مسلمانان تفرقه ايجاد كند . هرگاه نامهء مرا خواندى ، به سوى كوفه حركت كن و چون به كوفه رسيدى همانطور كه براى يافتن مهرهء گمشدهاى تلاش مىكنى به جستجوى او بپرداز تا او را بيابى ، آن گاه او را با زنجير ببند يا او را به قتل برسان يا تبعيد كن . ابن زياد از نامهء يزيد و فرستادهاش قدرت ، فراست و اختيارات وسيعى در مورد صرف اموال و وعده به ديگران يافت و يزيد به او اختيارات تام داد و اين نامه را نوعى ارتقا انگاشت . ابن زياد ، حكومتش را در بصره سامان بخشيد و از بيم انتشار تبليغات ابن زبير يا امام حسين ( ع ) در بصره ، زمام امور را به برادر و ياران با تجربهاش سپرد و آماده سفر به كوفه شد به طورى كه مردم از قصد وى آگاه نشدند و با شتاب و گستاخى تمام به سوى كوفه حركت كرد و به طور ناشناس و با نقاب در حالى كه عمامه سياهى بر سر داشت ، وارد كوفه شد و مردم تصور كردند كه او حضرت حسين بن على ( ع ) است و كسانى كه در جادهها و راههاى كوفه با او برخورد مىكردند ، به گمان اين كه او امام حسين ( ع ) نوهء پيامبر اكرم ( ص ) است ، به عنوان امام به او سلام مىكردند و با احترام به او خوشآمد مىگفتند و دست و پايش را مىبوسيدند و او بالاى مركبش بود و با هيچكس سخن نمىگفت ، تا اين كه به قصر اماره رسيد و در را كوبيد ، در حالى كه نعمان بن بشير در محاصره بود . زمانى كه او را شناخت ، در را باز كرد و ابن زياد وارد شد . در اين هنگام خبر ورود ابن زياد انتشار يافت . در آن شب ، كوفه مانند ديگى مىجوشيد . برخى ، مردم را به پايدارى و استقامت دعوت مىكردند و برخى ، موجب دلسردى ديگران مىشدند . ابن زياد به تنهايى وارد كوفه شد و مردم را غافلگير كرد و فقط در مركز حكومت فرود آمد ، و اموال و سلاحها را در اختيار گرفت و در همان شب ، مراكز مهمى را كه به طور آشكار با مسلم همكارى نكرده بودند ، نظم بخشيد ، و جارچى او ، مردم را براى شنيدن سخنرانى او در مسجد جامع كوفه گرد آورد ، ابن زياد با بىپروايى از منبر بالا رفت - و بىباكى خطيب به سخنانش قدرت نفوذ
تاريخ الكوفة ( تاريخ كوفه ) ( فارسى ) — صفحة 368
مساهمون: سعيد راد رحيمى
ص٣٦٨