در امور داخلى كوفه نزد خود فرا خواند ولى پس از اين كه هانى نزد او رفت ، ابن زياد به او خيانت كرد و به او دشنام داد . بينىاش را خرد كرد و سرش را بريد .
اين حادثه در ميان سران كوفه و مردم ، انعكاس چشمگيرى داشت و به سبب آن ، مردم متحير و مبهوت و از اطراف مسلم پراكنده شدند ، شب هنگام ، مسلم ، تنها و سرگردان و بىخانمان بود ، در راه با زن پرهيزكارى به نام طوعه از قبيله كنده روبهرو شد - او كنيزى بود كه شرافت تاريخ را از آن خود كرد و هنگامى كه قومش اين شرافت جاودان را از دست دادند و مطامع دنيا ، آنها را فريب داد . او ارزش اين فضيلت را دريافت - او جلو در خانهاش نشسته بود ، مسلم از او آب خواست ، زن براى مسلم آب آورد و او نوشيد . پس از آن مسلم ايستاد يك بار به ابتداى كوچه و يك بار به انتهاى آن نظر افكند ، گويا انتظار داشت كسى او را تعقيب كند ، آن زن متوجه غربت مسلم شد و در اين باره از او پرسيد . وى گفت : آرى ، من مسلم بن عقيل هستم و اينها مرا تنها گذاشتهاند ، اين مطلب به طوعه گران آمد ، لذا مسلم را به خانهاش دعوت كرد كه تا صبح او را در خانهاش مخفى كند ، پس اتاقى را براى او فرش كرد و براى او شام آورد ولى مسلم نخورد . ديرى نپاييد كه فرزندش آمد . او يكى از اوباش بود ، چون مشاهده كرد كه مادرش به يكى از اتاقها زياد رفت و آمد مىكند دچار شك و ترديد شد و به او گفت : به خدا سوگند ، آمد و شد بسيار تو به اين اتاق ، مرا به شك انداخته است . مادرش چيزى نگفت ولى فرزندش بسيار اصرار كرد و مادرش از او تعهد گرفت تا راز او و مسلم بن عقيل ، نمايندهء امام حسين ( ع ) را فاش نكند و بعد از سوگند ياد كردن ، او را از ماجرا آگاه كرد .
بامداد ، جوان نزد ابن اشعث رفت و راز مسلم و محل خوابيدن او را فاش كرد او نيز ابن زياد را در جريان قرار داد و او گروههايى را براى دستگيرى وى فرستاد .
مسلم پس از نماز مشغول تلاوت قرآن بود كه صداى سم اسبان و همهمه سواران را شنيد و به او الهام شد كه زمان مرگش نزديك است . شير خاندان عقيل از آشيانهاى خارج شد و به سوى در خانه و سپاهيان رفت . فرمانده آنها ، محمد بن اشعث بود . كار طرفين به جنگ انجاميد ، مسلم پياده و آنها سوار بودند ولى بزرگ خاندان عقيل به آنها حملهور شد چنان كه شير به سوى گوسفندان هجوم مىآورد ، و آنها عقبنشينى مىكردند و از
تاريخ الكوفة ( تاريخ كوفه ) ( فارسى ) — صفحة 371
مساهمون: سعيد راد رحيمى
ص٣٧١