تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الكوفة ( تاريخ كوفه ) ( فارسى ) — صفحة 353

مساهمون:

ص٣٥٣
بگيريد كه نگريزد ، در ابتدا شبيب بن بجره او را با شمشير زد ولى شمشير به چوب در خورد و مردم به سوى درهاى مسجد گريختند و به دستگيرى آنها پرداختند ، شبيب بجره را مردى دستگير كرد و او را بر زمين زد و بر سينهء او نشست و شمشير را از دستش گرفت تا او را بكشد ، در آن هنگام مردم را ديد كه به سوى او مىآيند ، ترسيد كه مردم در كشتن او شتاب كنند و كلام او را نشنوند ، لذا از روى سينه او برخاست و او را رها كرد و شمشير را انداخت . شبيب گريخت و به خانهء خود پناه برد ، پسرعمويش نزد وى آمد و ديد كه حرير را از سينه مىگشايد و گفت : اين حرير چيست شايد امير مؤمنان ( ع ) را كشته‌اى ؟ در ابتدا شبيب مىخواست انكار كند ولى سپس ماجرا را براى او تعريف كرد و پسرعمويش رفت ، شمشيرش را برداشت و آمد و او را با شمشير زد و به قتل رسانيد . مردى از قبيله همدان نيز ابن ملجم را دستگير كرد و پارچه‌اى را كه در دست داشت ، بر روى او انداخت و او را بر زمين زد . شمشير را از دستش گرفت و او را نزد امير مؤمنان ( ع ) آورد ، سومين نفر گريخت و ميان مردم ناپديد شد . چون ابن ملجم نزد امير مؤمنان ( ع ) آمد ، حضرت نگاهى به او كرده ، فرمود : نفس در برابر نفس قصاص مىشود ، اگر از دنيا رفتم ، همان گونه كه مرا كشت ، او را به قتل برسانيد ، و اگر زنده ماندم كه خود دربارهء او تصميم مىگيرم . ابن ملجم گفت : به خدا سوگند ، من اين شمشير را كه به يك هزار درهم خريدم و به يك هزار درهم زهر را تهى كردم مردم و شمشير را به زهر آغشته كردم و اگر كارگر واقع نشود ، خداوند آن را از من دور كند . روايت شده كه ام كلثم دختر على ( ع ) خطاب به او گفت : اى دشمن خدا ! بر پدرم باكى نيست ولى خدا ترا رسوا كرده است ، ابن ملجم گفت : پس چرا گريه مىكنى ؟ به خدا سوگند ، ضربتى به او زدم كه اگر ميان تمام مردم شهر توزيع شود ، يك تن از آنها زنده نمىماند . هنگامى كه ابن ملجم را از نزد حضرت ( ع ) بيرون بردند ، مردم به او حمله كردند و مانند درندگان او را مىگزيدند و به او مىگفتند : اى دشمن خدا ! چه كار كردى ؟ امت محمد ( ص ) را نابود كردى و بهترين مردم را كشتى ، ابن ملجم ساكت بود و حرفى نمىزد ، او را به زندان بردند ، سپس مردم نزد امير مؤمنان ( ع ) رفتند و به او عرض كردند :