كه به آرزوى خود رسيدهايم و اگر كشته شويم ، پاداش خداوند از دنيا و هر چه در آن است بهتر خواهد بود . شبيب گفت : واى بر تو ! اگر شخص ديگرى بجز على بود ، كار او آسان بود . تو فضيلت و سابقهء جهاد او را در اسلام خوب مىدانى و من از قتل او خرسند نخواهم بود . ابن ملجم گفت : مگر تو نمىدانى كه او اهل نهروان و مردم پرهيزكار را كشته است ؟ شبيب گفت : بلى ، مىدانم . گفت : ما او را به خونخواهى يارانمان مىكشيم ، شبيب پذيرفت چون شب جمعه فرا رسيد - و آن شبى بود كه ابن ملجم و دو يارش بر كشتن على ، معاويه و عمرو هم پيمان شده بودند ابن ملجم شمشيرش را برداشت . شبيب و وردان نيز همراه او بودند . هر سه نفر در برابر باب سده كه حضرت براى اقامه ، نماز از آن جا وارد مسجد مىشد ، نشستند . پيش از آن اشعث بن قيس را نيز از قصد خود آگاه كرده بودند و او با آنان همداستان شد و اشعث بن قيس در آن شب براى يارى رساندن آنها در مورد نقشه ، مورد توافق حضور يافت .
در آن شب حجر بن عدى ( ره ) در مسجد بيتوته كرده بود و صداى اشعث را شنيد كه مىگفت : اى ابن ملجم ! براى انجام كارت شتاب كن زيرا صبح ، تو را رسوا مىكند ، حجر از مقصود اشعث آگاه شد و به او گفت : اى يك چشم ! مىخواهى على را بكشى ؟ حجر با شتاب از مسجد خارج شد تا نزد امير مؤمنان ( ع ) برود و او را از ماجرا باخبر كند و از توطئهء آنها برحذر دارد ولى حضرت على ( ع ) از راه ديگرى به سوى مسجد آمد و حجر او را نديد ، حضرت وارد مسجد شد و ابن ملجم پيش از وى آمده بود و او را با شمشير زد .
چون حجر وارد شد ، مردم مىگفتند : امير مؤمنان ( ع ) كشته شد .
عبد اللّه بن محمد ازدى گويد : من در آن شب در مسجد اعظم كوفه نماز مىخواندم و در كنار من گروهى از اهالى كوفه حضور داشتند كه از ابتدا تا پايان ماه رمضان در مسجد نماز مىخواندند . ناگهان مردانى را ديدم كه نزديك باب سده نماز مىخواندند ، در اين هنگام حضرت على بن ابى طالب ( ع ) براى اداى نماز صبح وارد مسجد شد و ندا داد : اى مردم ! نماز ، نماز ؛ و من متحير بودم كه سروصدا كنم يا درخشش شمشيرها را بنگرم .
شنيدم كسى گفت : حكم از آن خداست و از آن تو اى على و يارانت نيست .
هنگامى كه ابن ملجم به حضرت على ( ع ) ضربت زد ، حضرت فرمود : اين مرد را
تاريخ الكوفة ( تاريخ كوفه ) ( فارسى ) — صفحة 352
مساهمون: سعيد راد رحيمى
ص٣٥٢