گفت : قتل على را من بر عهده مىگيرم . برك بن عبد اللّه هم گفت : كشتن معاويه بر عهدهء من باشد ، عمرو بن بكر گفت : من نيز عمرو بن عاص را مىكشم . هر سه پيمان بستند و سوگند ياد كردند كه هيچ يك از آنان نسبت به كارى كه بر عهده گرفته ، كوتاهى نكند و شخصى را كه در نظر گرفتند بكشد يا خود كشته شود . هر سه نفر شمشيرهاى خود را زهرآلود كردند و قرار گذاشتند تا در نوزدهم ماه رمضان ، نقشه خود را عملى كنند و هر يك از آنها راه مقصد خويش را در پيش گرفت .
ابن ملجم وارد شهر كوفه شد ، ياران خود را ديد ولى آنها را از تصميم خويش آگاه نكرد . روزى ياران خود را كه از قبيلهء تيم رباب بودند و على ( ع ) در جنگ نهروان تعدادى از آنها را كشته بود ، ملاقات كرد . آنها كشتگان خود را به ياد آوردند . همراه آنها زنى به نام قطام از قبيلهء تيم رباب بود كه پدر و برادرش در جنگ نهروان كشته شده بودند . آن زن بسيار زيبا بود ، چون او را ديد ، شيفتهاش شد و او را خواستگارى كرد . او گفت : من با تو ازدواج نمىكنم مگر اين كه آرزوهاى مرا برآورده كنى گفت : چه مىخواهى ؟ قطام گفت :
سه هزار درهم و يك غلام و يك كنيز و قتل على ، ابن ملجم گفت : اما قتل على ، گمان نمىكنم تو در اين كار مرا دوست داشته باشى ( پس از كشتن او زنده نخواهم ماند و مرا به قصاص خواهند كشت ) . قطام گفت : آرى ، ولى تو او را غافلگير كن . اگر او را به قتل رساندى ، آرزوى من و خودت را برآوردهاى و از زندگى با من بهرهمند مىشوى . و اگر كشته شدى كه ثواب و پاداش خداوند براى تو از تمام دنيا و هر چه در آن است ، بهتر خواهد بود . گفت : به خدا سوگند ! فقط تصميم بر قتل على ، انگيزهء آمدن من به اين شهر است . بنابراين ، هر چه خواستى براى تو فراهم شده است . قطام گفت : من براى يارى تو كمك خواهم خواست . سپس نزد يكى از افراد قبيلهء خود فرستاد كه نام او وردان بود ، با وى سخن گفت و او اجابت كرد . ابن ملجم نزد مردى از قبيلهء اشجع به نام شبيب بن بجره رفته ، به او گفت : آيا دوست دارى شرف دنيا و آخرت را به دست آورى ؟ شبيب گفت :
چگونه ؟ ابن ملجم گفت : با كشتن على ، شبيب گفت : مادرت به عزاى تو نشيند ، تو كار زشتى در نظر گرفتهاى ، چگونه مىتوانى او را بكشى ؟ گفت : ما در مسجد كمين مىكنيم ، چون او براى نماز صبح بيرون رود ، بر او حمله مىكنيم و او را مىكشيم . اگر نجات يافتيم
تاريخ الكوفة ( تاريخ كوفه ) ( فارسى ) — صفحة 351
مساهمون: سعيد راد رحيمى
ص٣٥١