تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الكوفة ( تاريخ كوفه ) ( فارسى ) — صفحة 356

مساهمون:

ص٣٥٦
گفت : انشاءاللّه تو را خواهيم ستود . مغيره هم والى كوفه شد ولى از ناسزاگويى به امير مؤمنان ( ع ) و تهمت زدن به آن حضرت خوددارى نمىورزيد و عثمان را دعا و براى او طلب آمرزش مىكرد . هنگامى كه حجر بن عدى مىشنيد كه كسى به حضرت على ( ع ) ناسزا مىگويد ، مىگفت : لعنت و نفرين خداوند بر شما باد . سپس مىايستاد و مىگفت من گواهى مىدهم كه شخصى را كه شما لعنت مىكنيد سزاوار ستايش و آن كس را كه شما پاك مىدانيد ، سزاوار نفرين است . مغيره هميشه به او مىگفت : اى حجر از خشم سلطان بپرهيز زيرا غضب او اشخاصى مانند تو را هلاك مىكند و مغيره نيز او را عفو و رها مىكرد . چون اواخر حكومت مغيره فرا رسيد ، مجددا درباره حضرت على ( ع ) و عثمان سخنان پيشين را تكرار كرد ، حجر برخاست و فريادى زد كه صداى او را هر كه در مسجد بود شنيد ، بعد گفت : اى انسان ( مغيره ) دستور بده حقوق ما را كه از پرداخت آن جلوگيرى كردى ، بپردازند ، تو چنين حقى ندارى كه پرداخت حقوق ما را به تأخير بيندازى ، و به بدگويى و دشنام دادن به امير مؤمنان ( ع ) عادت كرده‌اى ، بيش از 3 / 2 مردم برخاستند و گفتند : حجر راست گفت ، او شخصى راستگوست . حقوق ما را بپرداز و اين كار ( ناسزاگويى ) كه تو بر آن اصرار مىورزى سودى به حال ما ندارد و از اين گونه سخنها بسيار گفتند . مغيره از منبر پايين آمد ، خويشاوندان او اجازه خواستند و نزد وى رفتند و گفتند : چرا اين مرد را آزاد گذاشته‌اى تا نسبت به تو گستاخ شود و اين چنين با تو سخن گويد تا موجب تضعيف حكومت تو شود و معاويه از تو خشمگين شود . مغيره به آنها گفت : من او را كشته‌ام زيرا پس از من ، اميرى خواهد آمد و حجر او را مانند من مىپندارد و همين برخوردى كه با من دارد ، نسبت به او هم انجام مىدهد ، او هم حجر را دستگير كرده ، به قتل مىرساند . زمان مرگ من هم فرا رسيده و نمىخواهم نيكان اين شهر را بكشم تا آنها سعادتمند و من ، بدبخت شوم و معاويه در دنيا عزيز و مغيره در آخرت تيره‌بخت باشد . پس از آن مغيره درگذشت و زياد به حكومت رسيد . او هنگام ورود به كوفه خطبه خواند و از خدا براى عثمان طلب رحمت كرد . يارانش را ستود و قاتلان او را مورد نكوهش قرار
تاريخ الكوفة ( تاريخ كوفه ) ( فارسى ) — صفحة 356 | سعيد راد رحيمى / السيد حسين البراقي النجفي