تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الكوفة ( تاريخ كوفه ) ( فارسى ) — صفحة 342

مساهمون:

ص٣٤٢
آنان مطاع باشد و زمانى كه اميدشان به سلطنت به يأس مبدل شود ، به روش قبلى خود باز گردند . سعيد به دستور آنها نامه‌اى به عثمان نوشت . زمانى كه نامهء سعيد به عثمان رسيد مؤذن ، مردم را به مسجد جامع فرا خواند ، مردم جمع شدند و آنان را از اخبار ، سخنان و شايعات مردم كه سعيد از ابتداى حكومتش ارسال كرده بود ، آگاه كرد . مردم گفتند : به درستى عمل كردى ولى نمىتوانى آنها را نجات دهى و آنها را در آنچه شايستگىاش را ندارند ، به طمع نينداز زيرا شخص نالايق اگر به كارى اقدام كند ، پايدارى نمىكند و موجب فساد آن مىشود ، عثمان ، ساكنان شهر را نصيحت كرد تا اموالشان را در حجاز و جزيرة العرب با اموالى در اطراف كوفه و فارس مبادله كنند ، منظور وى اين بود كه در اين شهرها ، قومى با سابقه و با فضيلت گرد آورد تا سرپرست و فرمانرواى آنها باشد و حرص و طمع ديگران در سياست و حكومت از بين برود ولى اين تصميم نيز كارساز نبود بلكه اوضاع بدتر شد و نهال فساد رشد كرد .

حادثهء عبد الرحمان بن حبيش

فقط ساكنان كوفه ، فرماندهان جنگى ، اهالى قادسيه ، قاريان قرآن و افراد نامدار مىتوانستند با سعيد بن عاص ملاقات كنند و اينان هنگام فراغت به نزدش مىآمدند ولى زمانى كه بار عام داشت ، همه به ديدارش مىآمدند . روزى بار عام داشت و هنگامى كه همه نشسته بودند و صحبت مىكردند ، حبيش اسدى گفت : چقدر طلحة بن عبد اللّه بخشنده و جوانمرد است . سعيد گفت : هر كسى كه مثل املاك ، نشاسته داشته باشد سزاوار است كه بخشنده باشد . به خدا سوگند ، اگر من هم مانند آن داشتم ، خداوند ، زندگانى خوشى براى شما فراهم مىكرد . و عبد الرحمن بن حبيش كه جوانى نوخاسته بود ، گفت : به خدا سوگند ، دوست دارم اين املاك كنار فرات از آن تو باشد ، - يعنى املاك خاندان كه در ساحل فرات و بعد از كوفه قرار دارد - آنان گفتند : خدا دندانهايت را بشكند به خدا سوگند ، ما نگران حال تو بوديم . پدرش گفت : حبيش پسر بچه است از خطايش درگذريد ، گفتند : او در آرزوى سرزنش ماست . وى گفت : او چند برابر اين را براى شما