تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الكوفة ( تاريخ كوفه ) ( فارسى ) — صفحة 343

مساهمون:

ص٣٤٣
مىخواهد . گفتند : نه براى ما بخواهد ، نه براى خودش ، گفت : چرا اين‌گونه رفتار مىكنيد ؟ گفتند : تو پدر او هستى و او را به گفتن چنين مطالبى امر كردى ، آن گاه ابن ذى الحنكه و جندب و صعصعه و ابن الكواو عمير بن ضابى به حبيش هجوم آورده ، دستگيرش كردند . پدرش خواست آنان را از اين كار باز دارد ولى آن گروه هر دوى آنها را زدند تا بىهوش شدند . سعيد از آنها خواست تا آن دو را رها كنند ولى آنها هيچ توجهى به گفتهء او نكرده ، از آن دو انتقام گرفتند ، قبيلهء بنى اسد از اين واقعه آگاه شدند و به همراه طليحه به آن‌جا آمده ، قصر را محاصره كردند و قبيله‌هاى ديگر هم به آنها ملحق شدند . ضاربان به سعيد پناه برند و گفتند : ما نجات يافتيم . سعيد نزد مردم رفت و گفت : اى مردم ! گروهى با هم نزاع كردند و خداوند سلامتى دهد . پس از آن ، مردم نشستند و سخن خود را از سر گرفتند و عقب‌نشينى كردند ، و سعيد با آنان به سؤال و جواب پرداخت و هنگامى كه آن دو مرد به هوش آمدند ، به آنان گفت : آيا زنده‌ايد ؟ گفتند : اطرافيان تو مىخواستند ما را بكشند . سعيد گفت : به خدا سوگند ، ديگر آنها نزد من نمىآيند و زبانتان را نگهداريد و به مردم جسارت نكنيد و آنان نيز چنين كردند . از سعيد نقل شده كه گفت : اين سرزمين ، باغ قريش است و در آن هنگام مالك بن كعب ارحى و اسود بن يزيد و علقمة بن قيس نخعيان و جز آنان حضور داشتند و به او تعرض كرده و با رئيس نگهبانانش بدرفتارى كردند . بدين علت ، سعيد از شب نشينى آنان نزد وى جلوگيرى كرد . زمانى كه اين گروه از رفتن به مجلس سعيد نااميد و خانه‌نشين شدند ، به شايعه پراكنى و دشنام دادن به عثمان و سعيد پرداختند ، تا جايى كه مردم كوفه بر اثر سستى و سكوت سعيد در برابر اشرار ، او را ملامت كردند و سعيد و اشراف كوفه نامه‌اى به عثمان نوشتند و از وى خواستند تا آنان را از كوفه اخراج كند . عثمان به آنان نوشت : هنگامى كه بزرگان شما در اين زمينه با يكديگر به توافق رسيدند ، آنان را نزد معاويه بفرست . آنان را با ذلت و خوارى بيرون كردند و نزد او فرستادند . معاويه هم سخت آنها را سرزنش كرد . آن گاه ، عثمان دستور داد آنها را به كوفه باز گردانند ولى آنها ترسيدند و در جزيره ماندند . در خلال اين مدت ، سعيد ، حكمرانان و كارگزاران خود را به مناطق مجاور فارس ،