گفت : شما به گمان خودتان عمل مىكنيد و در دين اسلام مرتكب خطا شديد و بدون اجازه از شهر و ديارتان خارج شديد ، باز گرديد . . . هنگامى كه به كوفه بازگشتند ، تمام ستمديدگان به سراغشان آمدند و همه بر يك نظر به توافق رسيده ، حكمى صادر كردند .
سپس وليد را غافلگير كردند - محافظى نداشت - و ابو زينب ازدى و ابو مورع اسدى نزد او رفتند ، و آنجا ماندند تا وى خوابيد و در حال خواب ، انگشترش را از انگشتش بيرون آوردند ، پس از اين كه وليد از خواب برخاست ، انگشترش را نيافت ، در اين باره از دو كنيزش سئوال كرد ؟ آنها گفتند : دو مرد نزد تو آمدند ، دست يك از آنها در دست تو بود ، سپس اوصاف آن دو را بيان كردند و وليد فهميد آنها ابو زينب و ابو مورع هستند و افزود :
نيرنگى در كار آنهاست ، و اى كاش مىدانستم قصدشان چيست ! ابو زينب و ابو مورع را طلبيد ولى آنها را نيافت . آن دو نفر به مدينه رفتند و به حضور عثمان رسيدند ، همراه آنان گروهى بودند كه عثمان آنها را مىشناخت و از كسانى بودند كه وليد را از كار بر كنار كرده بودند . عثمان گفت : چه كسى شهادت مىدهد ؟ گفتند : ابو زينب و ابو مورع و چند تن ديگر گفت : چگونه او را ديديد ؟ ابو زينب و ابو مورع گفتند : ما از دوستان او بوديم ، زمانى كه بر او وارد شديم ، شراب قى مىكرد .
در روايت ديگر اينطور آمده است : در حالى كه وليد قى مىكرد ، شراب را از ريشش گرفتيم . عثمان گفت : فقط شرابخوار شراب قى مىكند و شخصى را به سوى وليد فرستاد ، زمانى كه وليد آمد ، آنها را نزد عثمان يافت و گفت :
اگر در مورد كارى نگران شوم ، آن را رها مىكنم دربارهء اين امور آشفته از تو نترسيدم « 1 » . وليد سوگند خورد و او را از ستم آنان مطّلع كرد . عثمان گفت : حدّ را جارى مىكنيم و شاهد دروغگو در آتش است ، و اى برادرم شكيبا باش ! آن گاه به سعيد بن عاص دستور داد تا او را چهل ضربه تازيانه زند . اين عمل دشمنى ميان فرزندان آنان را در پىداشت و صحيح اين است كه عبد اللّه بن جعفر بن ابى طالب او را تازيانه زد زيرا على ( ع ) به فرزندش امام حسن ( ع ) فرمود تا او را تازيانه بزند ، و امام حسن ( ع ) فرمود : اين
هامش
( 1 ) -ما ان خشيت على امر خلوت به * فلم اخفك على امثالها حار