كار را بر عهده كسى بگذاريد كه از عهدهء عاقبت آن نيز برآيد . آن گاه به عبد اللّه بن جعفر دستور داد و او را تازيانه زد . سپس عثمان او را از حكومت كوفه بر كنار كرد و سعيد بن عاص را به عنوان حاكم كوفه برگزيد . وى از نوادگان عاص بن اميّه بود و اين واقعه در سال 30 ( ه . ق ) روى داد .
سعيد با جمعى از نزديكان وليد همچون ابو خشنه غفارى ، جندب بن عبد اللّه ، ابو مصعب بن جشامه راهى كوفه شد ، از منبر بالا رفت و پس از حمد و ثناى الهى گفت : به خدا سوگند ، با بىميلى به سوى شما آمدم ولى چارهء ديگرى جز امر به مشورت نمىيابم ، فتنه و آشوب ، چشم و دهانش را به ما مىنماياند . به خدا سوگند ، ضربهء مهلكى به آن خواهم زد كه يا منجر به نابودىاش شود يا مرا از پاى درآورد و امروز به ميل خودم رفتار مىكنم . سپس از منبر پايين آمد و از احوال اهل كوفه جويا شد و از وضع و حال مردم كوفه آگاه شد و نامهاى به عثمان نوشت كه به اين جمله ختم شد : اهل كوفه ، وضع آشفتهاى دارند و اشراف ، افراد بانفوذ و با سابقه و پيشينيان و با ديدنشان بر اين شهر تسلط دارند ، و اشراف و مصيبت ديدگان اعم از مهاجران و ساكنان مورد توجه قرار نمىگيرند . در پاسخ ، عثمان نامهاى به سعيد نوشت : فضيلت افراد باسابقه ، اين است كه خداوند اين شهر را توسط آنان فتح كرد ، و بايد كسى كه به سبب آنان در كوفه ساكن شده ، پيرو آنان باشد ، مگر اين كه آنان در راه حق ، اهمال و سستى كرده ، بدان عمل نكنند ، اگر به حق عمل كردند ، مقامشان را حفظ كن و با عدالت ، حق همهء آنها را ادا كن ، آشنايى با منزلت و موقعيت مردم ، سبب رسيدن به عدالت است . عثمان ، سعيد را به سوى مردمى كه در جنگ قادسيه حضور داشتند ، فرستاد و گفت : شما بسان چهرهء مردم كوفه هستيد و چهره ، بيانگر باطن است ، پس نياز نيازمندان و گرفتارى گرفتاران را به ما ابلاغ كنيد . اى سعيد ! كسى را كه احتمال مىدهى از پيروان ، دوستان قاريان و شبنشينان باشد ، همراهشان كن و گويى كوفه خشك بوده و آتش گرفته است . با اين ضربت ، گروه آنان از هم پاشيد و بدگويى و شايعه پراكنى آنها فاش شد . و اين امر بديهى است زيرا افراد بدگويى كه وليد را از حكومت بر كنار كردند ، نزد سعيد آن قدر ارزش نداشتند كه آنها را در سلطنت خود سهيم كند و دستورى بدون اجازهء آنها صادر نكند و فقط دستور
تاريخ الكوفة ( تاريخ كوفه ) ( فارسى ) — صفحة 341
مساهمون: سعيد راد رحيمى
ص٣٤١