تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الكوفة ( تاريخ كوفه ) ( فارسى ) — صفحة 344

مساهمون:

ص٣٤٤
فرستاد و شهر كوفه از رؤسا و اشراف و افراد با سابقه خالى شد . سعيد به سوى عثمان رفت و مردم از بازگشت اين افراد غافلگير شدند و آنان به ظلم و فساد خويش ادامه دادند . هنگامى كه سعيد خواست به كوفه بازگردد ، آنها در منطقهء جرعه با او برخورد كردند و او را بازگرداندند زيرا نمىخواستند به عنوان امير وارد كوفه شود ، سعيد نزد عثمان برگشت ولى او خواستهء مردم را تغيير نداد . مردم از عثمان خواستند تا ابو موسى اشعرى را به سرپرستى آنان بگمارد او در برابر خواستهء آنها كوتاه آمد و ابو موسى اشعرى را به رياست آنها گماشت و سعيد را بر كنار كرد . و اين حادثه در سال 33 ( ه . ق ) به وقوع پيوست .

حادثهء ابو موسى اشعرى

هنگامى كه حضرت على ( ع ) در سال 36 ( ه . ق ) به منظور شركت در جنگ جمل به بصره رفت ، ابو موسى اشعرى از سوى حضرت ( ع ) ، حاكم كوفه بود ولى مردم كوفه ، حضرت ( ع ) را يارى نكردند . زمانى كه اين خبر در ذى قار به حضرت على ( ع ) رسيد ، ايشان محمد بن ابو بكر و محمد بن جعفر را به سوى وى فرستاد و در اين باره او را نكوهش كرد و او را از فساد و تباهى برحذر داشت ولى ابو موسى خوددارى نكرد و آن دو بازگشتند . سپس حضرت على ( ع ) مالك اشتر و ابن عباس را نزد او فرستاد ولى فايده‌اى نبخشيد و بر مخالفت خود اصرار ورزيد ، آنان نيز نزد حضرت بازگشتند و ايشان را از جريان آگاه كردند . آن گاه حضرت ، فرزندش امام حسن ( ع ) و عمار بن ياسر ( ره ) را به سوى او فرستاد . آنان آمدند و داخل مسجد شدند ، امام حسن ( ع ) خطاب به ابو موسى اشعرى فرمود : چرا مردم را از يارى با ما باز مىدارى ؟ به خدا سوگند ، ما جز اصلاح جامعه قصدى نداريم ، شخصيتى همچون امير مؤمنان ( ع ) از هيچ چيز باك ندارد . ابو موسى گفت : پدر و مادرم به فدايت ، تو راست مىگويى ولى رايزن بايد راستگو و مورد اطمينان باشد ، من از پيامبر ( ص ) شنيدم كه فرمود : جنگى به وقوع مىپيوندد كه در آن نشسته از برخاسته و برخاسته از پياده و پياده از سواره بهتر است . خداوند ما را برادران دينى قرار داد و ريختن خون يكديگر و ربودن اموال را بر ما حرام كرد . عمار خشمناك