بر كنار كرد . عمر به عمار گفت : آيا بركنارى از منصب بر تو ناگوار است ؟ عمار گفت :
هنگامى كه مرا به كار گماردى ، خوشحال شدم زمانى كه مرا بر كنار كردى ناراحت شدم .
عمر گفت : مىدانستم كه اهل كار نيستى ولى به تفسير اين آيه عمل كردم :
وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِينَ
« 1 » . آن گاه عمر به اهل كوفه روى كرده ، گفت : چه كسى را به رياست خود انتخاب مىكنيد ؟ گفتند : ابو موسى اشعرى ، و عمر پس از عمار ، وى را امير آنان كرد و اين حادثه در سال 22 ( ه . ق ) روى داد .
در اين سال قحطى و خشكسالى اتفاق افتاد و غلام عمار ، علفها را فروخت ، وليد بن عبد شمس و يارانش از اين موضوع نزد عمر شكايت كردند و گفتند : غلام عمار در اراضى ما تجارت مىكند . عمر نيز غلام را از آنان جدا و به بصره تبعيد كرد ، عمر سراقه را هم به جزيره فرستاد . پس از اين ماجرا ، عمر تنها شد و خوابيد ، آن گاه مغيرة بن شعبه وارد شد و از او محافظت كرد تا بيدار شد . مغيره گفت : اى امير مؤمنان ! كار بسيار مهمى انجام دادى ، عمر گفت : چه امرى مهمتر از اين كه صد هزار نفر اطراف كوفه را محاصره كردهاند و از اميرشان رضايت ندارند ، اميرشان نيز از آنها راضى نيست ، در اين هنگام يارانش از راه رسيده ، گفتند : دستور چيست ؟ عمر گفت : مردم كوفه بر من سخت گرفتند .
سپس با آنان درباره انتخاب سرپرست و امير مشورت كرد . عمر گفت : نظر شما دربارهء سرپرستى مردى مسلمان و ضعيف يا مردى نيرومند و درستكار چيست ؟ مغيره گفت :
مسلمان ضعيف ، اسلامش به نفع خودش و ضعف او متوجه توست و اما مرد نيرومند و مقاوم استقامتش براى خودش و قدرتش براى مسلمانان سودمند است .
مغيره ، حاكم كوفه شد و تا هنگام مرگ عمر در اين سمت باقى ماند و اين مدت ، حدود دو سال و اندى مىباشد . « 2 »
هامش
( 1 ) - قصص / 5 : اراده ما بر اين قرار گرفته است كه به مستضعفان نعمت بخشيم و آنها را پيشوايان و وارثان روى زمين قرار دهيم .
( 2 ) - تاريخ ابن اثير ، در حوادث سال 22 ( ه . ق )اذا سقى اللّه قوما صوب غادية * فلا سقى اللّه ارض الكوفة المطراالقى العداوة و البغضاء بينهم * حتى يكونوا لمن عادهم جزرا