چون سرور عرب مىباشد . پسر جوانمرد است ، چون پسر ابراهيم مىباشد كه خداوند متعال درباره اش فرمود : * ( « فَتًى يَذْكُرُهُمْ يُقالُ لَه إِبْراهِيمُ . » ) * ( 1 ) ، برادر جوانمرد است ، چون برادر على مىباشد كه جبرئيل درباره اش گفته : « لا فتى إلَّا على » .
فضل مىگويد :
اينكه گفته صوفيه به او بر مىگردند با آنچه كه در ابتداى كتاب گفته منافات دارد . زيرا آنجا گفت : صوفيه ، تارك الصلاة هستند و به حلول و اتحاد عقيده دارند . چگونه مىشود كه ايشان با چنين علم و اعتقادى به امير المؤمنين منسوب شوند ؟ ! از اين گذشته انتساب خرقه ، موجب اخذ علم - كه مدعاى اوست - نمىشود . خلاصه اينكه : اين مرد ، خود نمىداند كه چه مىگويد . او همچون ماده شتر كورى است كه هر علفى را مىخورد .
من مىگويم :
دانستيد كه معناى رجوع به آن حضرت ، اين است كه او اصل آنان و اساس كارشان است . اين بدان معنى نيست كه در هر چيزى توافق كامل داشته باشند . تمامى پيروان اديان به پيامبرانشان منتسب هستند و حال اينكه ضلالت و گمراهى بر آنان چيره شده و در عقايد دچار تغيير و تبديل شدهاند . فرقههاى گوناگون اسلامى نيز چنيناند . چرا كه همهء ايشان ، خود را به دين پيامبر منسوب مىنمايند و دانش خود را از آن مىگيرند ، در حالى كه بيشتر آنان ، از جمله صوفيه گمراه هستند . صوفيه ، مسلماناند و اسلام را از پيامبر ( ص ) گرفتهاند ، چنان كه علم طريقت را از على ( ع ) گرفتهاند . در حالى كه آن دو بزرگوار از اعتقادات و كارهاى آنان بيزارند . گواه انتساب آنان به امير المؤمنين ( ع ) اين است كه فرقه اى را كه شعار آنان است ، به آن حضرت نسبت مىدهند ، خواه - چنان كه گفته شده - منظورشان را از ولايت باشد كه در اين صورت فرقه را از باب استعاره به كار بردهاند - مانند لباس التقوى - و خواه منظورشان فرقهء ظاهرى باشد كه جاهلان آنان مىپندارند ، فرقه اى است كه آن را از اسلاف خود ، و ايشان از اهل بيت ، و آنان از امير المؤمنين ( ع ) گرفتهاند . ابن ابى الحديد در مقدمهء شرح نهج البلاغه مىگويد :
يكى ديگر از علوم ، علم طريقت و حقيقت و احوال تصوف است . دانستيد كه ارباب تصوف در تمام بلاد اسلامى خود را به آن حضرت منسوب مىدانند و به
هامش
( 1 ) . انبياء / 60 .