تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دلائل الصدق لنهج الحق ( فارسي ) — صفحة 428

مساهمون:

ص٤٢٨
ابن زبير جز براى دنيا نجنگيد . احمد در مسند ( 1 ) خود روايت كرده : آن گاه كه عبد اللَّه بن زبير به عثمان بن عفان گفت : آيا مىتوانى به مكه بيايى ؟ عثمان در پاسخ گفت : شنيدم كه رسول خدا ( ص ) مىگويد : سردارى از قريش در مكه ملحد مىشود كه اسم او عبد اللَّه است و گناهى برابر نيمى از گناهان همهء مردم را به دوش مىكشد . همچنين ، احمد ( 2 ) از سعيد بن عمرو روايت كرده كه گفت : عبد اللَّه بن عمر نزد ابن زبير در حجره نشسته بود آمد و به او گفت : اى پسر زبير ! بپرهيز از اينكه در حرم خدا الحاد پيشه كنى . گواهى مىدهم كه از رسول خدا ( ص ) شنيدم كه مىگويد : مردى از قريش حرمت آن را مىشكند و در حرم ، محلّ ظاهر مىشود كه اگر گناهانش با گناهان جن و انس وزن شود ، همانا با آن برابرى مىكند . بخارى در تفسير سورهء برائت ( 3 ) از ابن عباس روايت كرده كه گفت : خداوند ابن زبير و بنى اميه را از جمله كسانى دانسته كه حرمت حرم را مىشكنند . من مىگويم : اين از بزرگترين گناهان است كه كسى حرمت حرم امن الهى را بشكند . بخارى در كتاب « البيوع » ( 4 ) از ابن عباس روايت كرده كه رسول خدا ( ص ) فرمود : « خداوند مكه را حرم قرار داده است . نه پيش از من براى كسى ، حلال شد و نه پس از من براى احدى حلال خواهد شد . فقط ، ساعتى از يك روز برايم حلال گشت . » در كتاب « مغازى » هم آن را روايت كرده است . ديگران نيز آن را آورده‌اند . در كتاب الاستيعاب در شرح حال ابن زبير آورده است كه وى اشكالاتى داشت كه با داشتن آنها ، صلاحيت خلافت را نداشت . وى بخيل ، تنگ چشم ، بداخلاق ، حسود و كثير الخلاف بود . ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه مىگويد : « بسيار بخيل بود . به سپاهيانش خرما مىداد و آنان را به جنگ فرمان مىداد . هرگاه از زير شمشير گران فرار مىكردند ، آنان را سرزنش مىكرد و مىگفت : خرمايم را خورديد و از فرمانم سر باز زديد ! » ( 5 ) مورخان چيزهايى از وى نقل كرده‌اند كه به فسق و بد ذاتى وى گواهى مىدهد . مثل اينكه : صلوات بر پيامبر ( ص ) را چهل جمعه ترك كرد و مىگفت : او را خاندان بدى است . در فسق وى همين بس كه با كسى جنگيد كه جنگ با او ، جنگ با خدا و رسول
هامش
( 1 ) . ج 1 ، ص 64 . ( 2 ) . ج 2 ، ص 219 . ( 3 ) . در كتاب التفسير صحيح در باب « قوله تعالى : ثانى اثنين اذهما فى الغار » . ( 4 ) . باب « ما قيل الصواع » . ( 5 ) . ج 4 ، ص 487 .