از همين ، به دست مىآيد كه چرا پيامبر ( ص ) على ( ع ) را برادر خود كرد . زيرا هم او بود كه پيش از بعثت هم كفالت او را داشت . در روايت صحيح در باب « عمرة القضاء » آمده كه زيد بن حارثه گفت : « دختر حمزه ، دختر برادر من است ؛ يعنى از راه مؤاخات . » اين سخن درستى است جز اينكه مؤاخات پيامبر ( ص ) و على ( ع ) براى ارتزاق نبود ؛ چرا كه على ( ع ) در اين هنگام به سبب غنايم و احوال ديگرى كه به دست مىآمد ، بىنياز بود و به حدّى رسيده بود كه ديگران به او نيازمند بودند نه او به ديگران ؛ بلكه غرض از مؤاخات پيامبر ( ص ) با على ( ع ) ، بيان منزلت على ( ع ) و فضيلت او بر ديگران بود . زيرا پيامبر ( ص ) بين افراد همگون ، پيمان برادرى مىبست . اخبارى را آورديم كه بر اين مطلب دلالت داشت چه اين همانندى به هميارى و تعاضد نزديكتر بوده و بيشتر موجب تأليف مىگشت . بنابراين ، امير المؤمنين ( ع ) نظير رسول خدا ( ص ) است چنان كه آيهء مباهله هم او را نفس پيامبر ( ص ) قرار داده است . اين رمز امامت على است . براى همين است كه در روز شورا على ( ع ) بدان اجتحاج فرمود . رسول خدا ( ص ) هم در بسيارى از اين احاديث بدان اشاره فرموده است كه : تو نسبت به من به منزلهء هارون نسبت به موسى هستى جز اينكه پس از من پيامبرى نيست ؛ و يا : تو برادر و وارث من هستى ؛ على گفت : چه چيز از تو به ارث مىبرم ؟ فرمود : آنچه كه پيامبران پيش از من به ارث گذاشتند . پرسيد : آنان چه چيزى به ارث گذاشتند ؟ فرمود : كتاب خدا و سنت پيامبران خدا را ؛ همان گونه كه در آيهء سى و دوم هم آورديم . پس اگر على ( ع ) ميراث پيامبران را به ارث مىبرد ، همانا از جانشينان آنان و امام امت است زيرا تنها كسى كه چنين صفتى داشته باشد به امامت مىرسد . اينكه در نوشتهء دروازهء بهشت ، وصف على ( ع ) به اخوت در كنار وصف پيامبر ( ص ) به رسالت ، آمده است ، خود گواه بر اين مطلب است . روايت آن را مصنّف ( ره ) از كتاب الجمع بين الصحاح السته آورده و ما نيز آن را از تذكرة الخواص نقل كرديم .
در كنز العمال ( 1 ) از طبرانى و خطيب ( 2 ) به نقل از ابن عساكر آن را به اسانيد خودشان از جابر ، آوردهاند .
اما مناظره فضل كه گفت : ابو بكر خليل رسول خدا و وزير و قرين او بود ، از باب مقاومت در برابر حجت عليه آنان است به چيزى كه عليه ما حجت نيست . ظاهرا آنجا كه گفت : « خليل رسول خدا » اشاره به روايتى است كه از رسول خدا ( ص ) نقل كردهاند كه :
هامش
( 1 ) . ج 6 ، ص 159 .
( 2 ) . ج 6 ، ص 399 .