مردم از شما چيزى ديدهاند . . . امير المؤمنين فرمود : اى ابو ليلى مگر در خيبر با ما نبودى ؟ پاسخ داد : آرى به خدا سوگند كه همراه شما بودم .
فرمود : پيامبر ( ص ) ابو بكر را فرستاد او همراه با لشكريان رفت اما شكست خورد و بازگشت ؛ عمر را فرستاد او هم شكست خورد و بازگشت . آن گاه رسول خدا ( ص ) فرمود : پرچم را به مردى مىدهم كه خدا و رسول را دوست مىدارد و خدا و رسول دوستش مىدارند ؛ خدا او را پيروز مىگرداند ؛ او فرار كننده نيست ؛ رسول اكرم ( ص ) سراغ من كه در آن وقت چشمم درد مىكرد و چيزى را نمىديدم فرستاد ؛ آب دهان در چشمم كشيد و فرمود : خدايا ! او را از سرما و گرما كفايت فرما . پس از آن بود كه ديگر سرما و گرما مرا آسيبى نرساند . ( 1 )
مانند اين حديث در خصائص نسائى نيز به چشم مىخورد .
حديث ديگر در كنز العمال در مورد غزوه خيبر از ابن ابى شيبه و بزار با سند آن كه حسن بن على ( ع ) است نقل مىكند :
رسول خدا ( ص ) به طرف خيبر حركت كرد ، هنگامى كه به آنجا رسيد ، عمر را همراه با تعدادى از مسلمانان به شهر يهوديان فرستاد تا با آنان بجنگند ، اما يهوديان در مدتى كوتاه عمر و همراهانش را شكست دادند . عمر در حالى آمد كه مسلمانان را ترسو مىشمرد و آنان نيز او را . اين ماجرا رسول خدا ( ص ) را اندوهگين ساخت و فرمود : مردى را مىفرستم كه خدا و رسول را دوست مىدارد و خدا و رسول ، او را دوست مىدارند ، خدا پيروزى را نصيب او مىكند ، مىجنگد تا خدا او را پيروز نمايد ، او فرار كننده نيست . ( 2 )
در همين فصل از كتاب ، از ابن جرير به نقل از بريده نقل مىكند :
در روز خيبر ، ابو بكر پرچم را به دست گرفت اما بدون پيروزى بازگشت . فرداى آن روز ، عمر پرچم را به دست گرفت و ابن مسلمه كشته شد و مردم بدون
هامش
( 1 ) . كنز العمال ، ج 6 ، ص 396 .
( 2 ) . همان ، ج 5 ، ص 283 .