هنگامى كه بازگشتند عمر را به ترسيدن متهم نمودند و عمر نيز آنان را ترسو شمرد . ( 1 )
حاكم از جابر نيز مانند اين حديث را نقل مىكند و تمام احاديث را صحيح مىشمارد .
سپس از جابر نقل مىكند :
در جنگ خيبر ، پيامبر ( ص ) مردى را فرستاد اما وى ترسيد . آن گاه محمد بن سلمه آمد و گفت : اى رسول خدا ( ص ) ! هيچ گاه روزى مانند امروز نديدهام . . . سپس رسول خدا ( ص ) فرمود : فردا مردى را مىفرستم كه خدا و رسول را دوست مىدارد و خدا و رسول او را دوست مىدارند ، او به دشمن پشت نمىكند و خدا پيروزى را به دست او قرار مىدهد ، هر كس به نشانهء اينكه آن فرد من هستم ، سرش را بالا مىآورد ، على آن روز چشم درد داشت . رسول خدا ( ص ) به او گفت :
برو ، على گفت : اى رسول خدا ( ص ) ! جايى را نمىبينم . رسول خدا آب دهان به چشمش كشيد و او را فرماندهء سپاه نمود و پرچم را به دستش داد . . . على با آنان به مقابله پرداخت و خدا پيروزى را نصيب وى ساخت .
بر اساس اخبار ديگر ، مراد از مردى كه ترسيد ، ابو بكر يا عمر است و كسى كه فرار كرد يكى از آن دو نفر است نه ديگرى .
حديث ديگر در كنز العمال در فضايل على ( ع ) از ابن ابى شيبه و احمد و ابن حنبل و ابن ماجه و بزار و ابن جرير - كه صحيح نيز مىشمارد - و طبرانى و حاكم و بيهقى و ضياء مقدسى - در المختاره - با اسانيد خود از عبد الرحمن بن ابى ليلى نقل مىكند كه :
زمستان ، على با دو پيراهن نازك بيرون مىآمد و در تابستان با قباى آستردار و پيراهن ضخيم . مردم به من گفتند : اى كاش به پدرت كه همنشين شبهاى اوست مىگفتى ، من از پدرم خواستم . . . پدرم شبى در خلال صحبتهاى خود به امير المؤمنين ( ع ) گفته بود : اى امير المؤمنين !
هامش
( 1 ) . المستدرك ، ج 3 ، ص 37 .