خدا ( ص ) است كه « من كنت مولاه فعلى مولاه » . زيرا مولى به معناى شخصى است كه نسبت به كسى كه مولاى اوست در تصرف در مسائل او سزاوارتر است كما اينكه برداشت فضل نيز از حديث همين مطلب را تأييد مىكند ، اگر چه او اين ولايت را منحصر به بنى هاشم مىكند . تعجبآور است كه او حاضر نيست به چيزى كه امام او ، عمر ، اعتراف نموده است ، اعتراف نمايد . عمر در روز غدير خم گفت : مبارك باد مبارك باد بر تو اى على ! تو مولاى من و تمام زنان و مردان مؤمن شدى . و - همانطور كه گذشت - در روايت ديگرى است كه ابو بكر و عمر هر دو اين سخن را به على گفتند .
بعلاوه ، من نمىفهمم كدام عاقلى چنين تصور مىكند كه تمام هدف رسول خدا ( ص ) در ماجراى غدير خم اين بوده است كه على را به سرورى بنى هاشم برگزيند . براى عربها چه فايده اى دارد كه على سرور بنى هاشم شود ؟ ! ببينيد كه اينان براى انكار فضل سيد المسلمين ، چگونه بر خلاف بديهيات سخن مىگويند ؟
سورهء نجم
مصنّف - طاب مرقده - مىگويد :
سى و ششم : آيهء شريفهء * ( « وَالنَّجْمِ إِذا هَوى » ) * ( 1 ) است .
جمهور مفسرين از ابن عباس نقل كردهاند كه :
من و تنى چند از بنى هاشم در خدمت رسول خدا نشسته بوديم كه ناگاه ستاره اى از آسمان فرو آمد . پيامبر فرمود : ستاره در خانه هر كس فرو آيد او وصى من است . گروهى از بنى هاشم برخاستند و به تماشاى ستاره پرداختند تا آنكه ستاره در منزل على بن ابى طالب فرو آمد . بنى هاشم گفتند : اى رسول خدا ( ص ) ! در دوستى على ( ع ) گمراه شدى . در اينجا بود كه اين آيات نازل شد : * ( « وَالنَّجْمِ إِذا هَوى ما ضَلَّ صاحِبُكُمْ وَما غَوى » ) *
هامش
( 1 ) . نجم / 1 .