اولياى خداست و ولى . پس نمىتوان آن را دليلى بر امامت او دانست .
من مىگويم :
ابن حجر در الصواعق المحرقه در مورد آيهء چهارمى كه در شأن اهل بيت ذكر كرده است مىگويد : « ديلمى با ذكر سند از ابو سعيد نقل مىكند كه پيامبر ( ص ) فرمود : آنان را نگاه داريد ، زيرا در مورد ولايت على از آنان سؤال مىشود . » گويى كه مراد واحدى نيز از اين جمله كه مىگويد : « در مورد آيهء * ( وَقِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ ) * روايت شده كه از ولايت على و اهل بيت سؤال مىشود . » همين حديث ديلمى باشد . علَّامه نيز حديث ديلمى را همراه با حديث ديگرى شبيه به آن از ابو نعيم به نقل از ابن عباس در منهاج الكرامه نقل نموده است . و در ينابيع الموده هر دو حديث آمده است . همچنين در ينابيع الموده از مناقب از شمامة بن عبد الله بن انس از پدرش از جدش نقل نموده است كه پيامبر ( ص ) فرمود :
« هنگامى كه روز قيامت شود و پل صراط روى جهنم نصب شود ، هيچ كس نمىتواند از آن بگذرد مگر اينكه جوازى داشته باشد كه در آن ولايت على بن ابى طالب ثبت است . و اين است معناى آيهء شريفهء * ( وَقِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ » . ) *
همچنين در ينابيع الموده از حموينى با ذكر سند از على ( ع ) نقل مىكند كه رسول اكرم ( ص ) فرمود : « هنگامى كه پل صراط بر روى جهنم نصب مىگردد هيچ كس از آن عبور نمىكند مگر اينكه براتى در دست داشت باشد كه در آن ولايت على بن ابى طالب موجود است . »
در ينابيع الموده مانند اين حديث از موفق بن احمد از ابن مسعود به دو طريق و از ابن عباس به يك طريق و از مغازلى از ابن عباس به دو طريق و از ابو سعيد به يك طريق و از انس به يك طريق ، نقل شده است . شرح حال ابراهيم بن عبد اللَّه صاعدى در كتاب ميزان الاعتدال ، اين اخبار را تأييد مىكند : « از ذى النون به نقل از مالك ، خبر باطلى روايت شده است كه متن آن چنين است : هنگامى كه پل صراط نصب شود و هيچ كس از آن عبور نمىكند مگر اينكه براتى با ولايت على در دست داشته باشد . » سپس مىافزايد :
« ابن جوزى اين حديث را در احاديث ساختگى ذكر كرده است و گفته است كه حديث ابراهيم ، متروك است . »
پيداست كه حكم به ساختگى بودن و نادرستى اين حديث تنها از تعصّب و استبعاد سرچشمه مىگيرد . چگونه مىتوان چنين حديثى را در حق برادر و نفس و ثقل رسول خدا ( ص ) بعيد شمرد در حالى كه سيوطى آن را در اللئالى المصنوعه به نقل از حاكم با اسناد
دلائل الصدق لنهج الحق ( فارسي ) — صفحة 132
مساهمون: الشيخ محمد حسن المظفر
ص١٣٢