و راغب كرد ، عبد المطّلب گفت : چرا اى پادشاه ؟
گفت : من آمدهام خانهى عزّت و شرف شما را خراب كنم و تو آمدهاى حاجت خويش را از من مىخواهى و هيچ درخواست نمىكنى كه من از ويران كردن خانهى شما منصرف شوم .
عبد المطلب گفت : من صاحب شتران هستم و براى خانه صاحب و ربّ است كه تو را از اين كار منع مىكند .
پس ابو يكسوم دستور داد شترانش را برگردانند و او خارج شد و رفت ، وقتى صبح شد آنان خواستند فيل خويش را براى حمله بفرستند ، ولى فيل برانگيخته نشد و نرفت .
و بعضى گفتهاند : با آنان يك فيل بود و اسم آن محمود بود ، بعضى گفتهاند : هشت فيل و بعض دوازده فيل ، پس پرندگان از جانب دريا ظاهر شدند كه در منقار هر يك سه عدد سنگ و دو سنگ در پاهايشان بود و اين پرندهها بر سر آنان پرواز مىكردند و سنگ را به دماغ آنان پرت مىكردند و سنگ در دماغ آنان مىرفت و از پشتشان خارج مىشد و بدنهايشان را پاره پاره مىكرد .
پس همانطور كه خداى تعالى فرمود :
« كَعَصْفٍ مَأْكُولٍ »
( عطف جويده ) و از آن لشگر جز يك نفر نماند كه او فرار كرد و هر چه ديده بود به مردم خبر مىداد ، وقتى او به يمن رسيد ناگهان يك پرنده از همان پرندهها سر رسيد ، او سرش را بالا كرد و گفت اين پرنده از همان پرندههاست .
در اين حال پرنده بالاى سر و محاذى سر او قرار گرفت و سپس سنگ را بر او انداخت كه از مقعد او خارج شد و مرد و اين داستان در