داود وحى كرد از اهل خود وصىّ اتّخاذ كن كه مشيّت و علم من بر اين تعلّق يافته كه هيچ پيامبرى را مبعوث نكنم مگر اينكه از اهل خودش وصىّ داشته باشد ، و داود فرزندان متعدّدى داشت و در بين آنان غلامى بود كه مادرش پيش داود بود و داود او را دوست مىداشت و هنگامى كه چنين وحى بر داود آمد بر آن زن داخل شد و به او گفت : خداوند به من وحى كرده و امر نموده كه وصىّ از اهل خودم بگيرم ، زنش به او گفت : پس آن پسر من باشد ، داود گفت : من هم همين را مىخواهم .
ولى آنچه كه در علم خدا گذشته و نزد او حتمى است اين بود كه سليمان ( پس ديگر از زن ديگر ) وصىّ داود باشد .
پس خداى تعالى به داود وحى كرد : تا امر و دستور من نيامده عجله نكن ، پس چيزى نگذشت كه دو مرد بر داود وارد شدند كه در گوسفند و درخت انگور نزاع مىكردند .
خداى تعالى به داود وحى كرد : فرزندانت را جمع كن پس هر كس در اين قضيّه قضاوت كرد و در قضاوتش مصيب بود او وصىّ تو بعد از توست .
پس داود فرزندانش را جمع كرد و داستان آن دو نفر را كه با هم نزاع مىكردند به آنان گفت ، سليمان گفت : اى صاحب باغ انگور گوسفندان اين مرد چه وقت داخل باغ تو شدهاند ؟
بيان السعادة في مقامات العبادة ( فارسى ) — صفحة 398
مساهمون: سلطان محمد گنابادى ( سلطان عليشاه )
ص٣٩٨