قديم ، ديگرى حادث ) خلاف فرض و اثبات توحيد است ( چه حادث به هر حال خلّاقيّت ) و اگر هر دو قديم باشند و واجب ، چون وجوب از صفات وجود است و وجود چنانچه در اوّل كتاب گذشت مبنا و اصل تحقّق است .
زيرا تحقّق هر متحقّقى به سبب تحقّق وجود مىباشد : و اين مطلب نيز گذشت كه وجود حقيقت واحد است و هيچ نوع كثرتى از وجوه كثرتها در آن نيست ، تكثّر وجود جز با ضميمه محقّق نمىشود ، وقتى فرض كرديم هر دو خدا قديم باشند و واجب بالذّات در حقيقت وجود مشترك مىشوند ، تعدّد و افتراق آن دو فقط با ضميمه امكانپذير است و لا اقلّ بايد به يكى از آن دو ضميمهاى منضمّ شود تا افتراق صحيح باشد بدين گونه از هم جدا شوند كه يكى مطلق باشد و ديگرى مقيّد و منضمّ به ضميمه .
و از سوى ديگر ضميمه نمىتواند از سنخ ماهيّت وجودى باشد ( پس زايد فرضى است ) و گرنه لازم مىآيد كه كلا خدا ممكن و حادث باشد و اين خلاف فرض است .
بيان ملازمه اين است كه هر چيز مركّب تابع پايينترين و ضعيفترين اجزاى خودش باشد ، چون ماهيّت از حيث ذاتش نمىتواند جز ممكن باشد و ممكن جز حادث نمىتواند باشد .
پس هر مركّب كه ماهيّت جزيى از آن شده است جز ممكن و
بيان السعادة في مقامات العبادة ( فارسى ) — صفحة 331
مساهمون: سلطان محمد گنابادى ( سلطان عليشاه )
ص٣٣١