فَيَذَرُها قاعاً صَفْصَفاً
پس كوه را چنان رها مىكند كه چون زمينى صاف شود ، ضمير « ها » به كوهها بر مىگردد به اعتبار محلّ كوه ، از قبيل استخدام ، يا به زمين بر مىگردد كه به دلالت التزامى آورده شده است و « قاع » زمين صافى است كه كوه و تپّه ندارد و صفصف زمين صاف است .
لا تَرى فِيها عِوَجاً
در آن به دليل عدم وجود كوه و تپّه كجى و سرازيرى نمىبينى .
وَ لا أَمْتاً
و بلندى در آن نمىبينى ، « عوج » زمين گرد و سرازير است و « امت » تپّه و بلندى است .
يَوْمَئِذٍ يَتَّبِعُونَ الدَّاعِيَ
در آن روز از كسى پيروى مىكنند كه آنها را به بهشت و جهنّم فرا مىخواند به خلاف روز دنيا كه اكثر مردم در دنيا از دعوتكننده پيروى نمىكنند و كسى هم كه از داعى پيروى مىكند ، پيرويش با وجود او يا داعى در نظرش كجومعوج است لذا مىفرمايد :
لا عِوَجَ لَهُ
در او هيچ كژى نيست ، اين عبارت جمله حاليّه يا مستأنفه است .
و بنابراين كه حاليّه باشد حال از « الدّاعى » يا از فاعل « يتّبعون » است و ضمير مجرور يا به اتّباع يا به داعى بر مىگردد و در صورتى كه جمله حال از « الدّاعى » يا از فاعل « يتّبعون »