يونس با روبيل حكيم مشورت كرد ولى او نظر يونس را در اين مسئله تصديق نكرد ، لذا وقتى از پيش اين حكيم برگشت درخواست دفع عذاب نمود ، و تنوخا آن را ردّ كرد و گفت بايد درخواست عذاب شود ، سپس يونس با تنوخا از پيش قوم فرار كردند ، و روبيل در ميان آنها باقى ماند و بر آنها ترحّم نمود و آنها را به توبه فرا خواند ، و راه توبه را به آنها تعليم داد و عذاب را از آنها برداشت ، و فرار يونس بعد از برداشته شدن عذاب و گرفتار آمدن او در شكم ماهى ، و بازگشت او بسوى قومش . . . همهء اينها در كتابهاى مفصّل ذكر شده است .
وَ لَوْ شاءَ رَبُّكَ لَآمَنَ مَنْ فِي الْأَرْضِ كُلُّهُمْ جَمِيعاً أَ فَأَنْتَ تُكْرِهُ النَّاسَ حَتَّى يَكُونُوا مُؤْمِنِينَ
يعنى ايمان بياورند و تو را تصديق كنند ، يا تصديق رسالت يا ولايت على عليه السّلام يا خدا بكنند ، ممكن است مقصود اين باشد كه با ايمان عامّ كه ناشى از بيعت عامّ نبوى است ايمان بياورند ، يا داراى ايمان خاصّ باشند كه نتيجهء بيعت خاصّ ولوى است . مقصود اين است كه ايمان به هر معنى كه باشد ممكن نيست كسى را به آن مجبور كند ، زيرا اجبار و اكراه بشر از حدّ قالب تجاوز نمىكند در حالى كه ايمان امر قلبى است ( و اكراه و اجبارى در آن نيست ) .
بنا بر اين اكراه و اجبار در انقياد سلطنت و صورت بيعت عامّ و دخول در احكام رسالت محقّق مىشود ، بدين معنى كه شخص تسخيركننده و محيط مىتواند محاط و شخص تسخير شده را مجبور كند ولى اين را اكراه نمىگويند ، بلكه اين تسخير