به سبب آن فاعل بودنش تحقّق مىيابد ، و يك وجهه نفسى است كه به سبب آن افعال را به خودش نسبت مىدهد ، و گاهى بر اثر رياضتها در صورتى كه سالك الى اللّه باشد ، وجههء نفسى آن از بين مىرود به نحوى كه از خودش هيچ اثرى در بين نمىبيند و در وجود جز خدا و وجههء خدا چيزى نمىبيند . پس در اين صورت سلب افعال از او در حقيقت و در نظر او صحيح است ، چون او ديگر براى خودش وجود و اثرى نمىبيند .
و اين مقام در اصطلاح آنها مقام فنا ناميده مىشود ، امّا اگر پس از فنا ، صحو ( هوشيارى ) و به خود آمدن ) حاصل شد باقى باللّه مىشود نه باقى به نفس خودش ، يعنى وجود را داراى مراتب مىبيند ، ولى حدود را داراى وجود نمىبيند .
پس وجودش را مرتبهاى از وجود خدا مىبيند نه مباين با وجود خدا ، و در اين هنگام است كه براى مرتبهء نفسش وجودى مىبيند كه آن وجود خدا در همان مرتبه است و اين مرتبه بقاى باللّه ناميده مىشود ، در اين حال صحيح است كه نسبت وجود را به نفس خودش كه ظهور وجود خداست بدهد ، و نسبت اثر وجود را نيز به آن مرتبه از وجود بر حسب احساسى كه نسبت به مراتب وجود دارد بدهد ، و لكن نسبت اثر وجود در اين هنگام غير از نسبتى است كه قبل از فنا بوده است . « 1 » و اگر از سكر و فنا به صحو و بقا نرسيد ، نسبت فعل به خودش معنى ندارد ، چون در وجود جز خدا نمىبيند ، و فعل را
هامش
( 1 ) دربارهء محو و صحو در جلد اوّل توضيح داده شده است .