تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بيان السعادة في مقامات العبادة ( فارسى ) — صفحة 52

مساهمون:

ص٥٢
هفتاد هزار خانه بود ، و در هر وقتى طاعون بين آنها واقع مىشد ، و هرگاه كه احساس مىكردند كه طاعون مىآيد اغنيا ، چون قوى بودند از شهر خارج مىشدند . و فقراء از جهت ضعيف بودنشان در شهر مىماندند ، و مرگ بيشتر بين كسانى بود ، كه در شهر مىماندند ، و در بين كسانى كه خارج شدند مرگ كمتر بود ، و آنان كه خارج از شهر بودند مىگفتند : اگر ما در شهر بوديم مرگ در بين ما زياد مىشد ، و آنان كه در شهر مانده بودند مىگفتند : اگر ما بيرون شهر مىرفتيم مرگ در بين ما كمتر مىبود . پس رأيشان بر اين قرار گرفت كه هر وقت آمدن طاعون را احساس كنند ، همگى از شهر خارج شوند . پس وقتى طاعون را احساس كردند همه‌شان خارج شدند و از طاعون دورى جستند تا مبادا بميرند ، پس در شهرها به مسافرت پرداختند ، تا جائى كه از حركت باز ايستادند و همان‌جا منزل كردند ، وقتى بارهايشان را بر زمين گذاشتند و مطمئن شدند كه آنجا ماندنى هستند خداوند به آنها گفت : همه‌تان بميريد ، از همان ساعت همگى مردند و پوسيده شدند ولى آن آثار برق مىزد و معلوم بود ، و چون آنان بر سر راه بودند تا اينكه كسانى كه از آنجا عبور مىكردند آنها را جادو كرده و در يك جا جمع كردند ، يكى از پيامبران بنى اسرائيل كه به او حزقيل مىگفتند از آنجا عبور مىكرد آن استخوانها را ديد و گريه كرد و عبرت گرفت و گفت : خدايا اگر آنها را با مشيّت خود زنده مىكردى همان‌طور كه آنها را ميراندى شهرهايت را آباد كرده و بندگانت را بوجود مىآوردند ، و با كسانى از مخلوقاتت كه عبادت تو مىكنند ترا عبادت مىكردند . پس خداوند به او وحى نمود آيا اين كار را دوست دارى ؟ گفت : بلى پروردگارا ، پس خداوند وحى كرد كه چنين و چنان بگو . حزقيل همان كلماتى را كه خداوند به او گفته بود گفت كه همان اسم اعظم بود . پس وقتى حزقيل آن را گفت به استخوانها نگاه كرد و ديد كه بعضى
بيان السعادة في مقامات العبادة ( فارسى ) — صفحة 52 | سلطان محمد گنابادى ( سلطان عليشاه ) / رضاخانى / حشمت الله رياضى