گمان كردند كه او عيسى ( ع ) است و بعضى گفتهاند : عيسى را اسير كردند و براى او چوبى نصب كردند تا به دارش آويزند ، پس زمين تاريك شد و خداوند ملائكه را فرستاد تا بين عيسى و بين آنها حائل شود ، پس مردى را كه به او « يهودا » گفته مىشد گرفتند و او همان كسى بود كه بنى اسرائيل را به سوى مسيح راهنمايى كرد .
داستان از اين قرار بود كه آن شب عيسى حواريّين را جمع كرد و آنان را وصيّت نمود ، سپس گفت : يكى از شما قبل از اينكه خروس صدا كند در مقابل چند درهم اندك ، به من كافر مىشود . پس بيرون رفتند و متفرق شدند ، و يهود عيسى را طلب مىكردند ، يكى از حواريّين پيش يهود آمد و گفت : اگر من عيسى را به شما نشان دهم به من چقدر مىدهيد ، پس سى درهم براى او قرار گذاشتند ، پس آن را گرفت و آنان را به عيسى راهنمايى كرد .
وقتى داخل خانهء عيسى شد خداوند او را شبيه عيسى ( ع ) نمود و عيسى ( ع ) را به آسمان برد لذا آنان آن مرد را به گمان اينكه عيسى است گرفتند ، او گفت من عيسى نيستم و من شما را به عيسى راهنمائى كردم ، ولى توجّه به گفتار او نكردند و او را بدار آويختند و گمان مىكردند كه او همان عيسى است .
پس وقتى شبيه عيسى بدار آويخته شد و هفت روز از قضيّه گذشت خداى تعالى به عيسى فرمود : بر مريم فرود آى تا حواريّين را براى تو جمع كند ، پس هبوط كرد ، و كوه از نور شعله كشيد ، پس مريم حواريّين را جهت ملاقات با عيسى جمع كرد . عيسى ( ع ) آنها را در روى زمين پراكنده كرد و براى دعوت مردم ، به سوى خدا ، فرستاد ، سپس بار ديگر خداوند عيسى را به آسمان برد .
و آن شب شبى است كه نصارى در آن شب ذخيره مىكنند . وقتى كه حواريّين صبح كردند هر كدام به ديگرى قضيّه را مىگفت و به زبان
بيان السعادة في مقامات العبادة ( فارسى ) — صفحة 265
مساهمون: سلطان محمد گنابادى ( سلطان عليشاه )
ص٢٦٥