خلاصه مطالب گذشته
1 . استعمال لفظ در معنايى كه به نحوى مشابهت و مقارنت با معناى حقيقى دارد ، استعمال مجازى خوانده مىشود و دلالت لفظ بر معناى مجازى نتيجه دو اقتران است : اقتران لفظ به معناى حقيقى و اقتران معناى حقيقى به معناى مجازى . از اين جهت علاقه لفظ به معناى مجازى ، در طول علاقهء لفظ به معناى حقيقى و اضعف از آن است و بدين سبب تفهيم آن محتاج قرينه است .
2 . ممكن است كسى بگويد براى صحت استعمال مجازى بايد لفظ به انضمام قرينه براى دلالت در معناى مجازى وضع شده باشد ، ولى نظر صحيح آن است كه احتياجى به چنين وضعى نيست و همان صلاحيت دلالت براى صحت استعمال نيز كافى است .
3 . براى شناخت معناى حقيقى از معناى مجازى ، علامتهايى همچون تبادر ، ذكر شده است .
4 . علم تفصيلى به وضع متوقف بر تبادر است و تبادر متوقف است بر علم ارتكازى به وضع .
پس در رجوع به تبادر دور لازم نمىآيد . همچنين مىتوان گفت : تبادر نزد عالم به لغت ، علامت شناخت وضع نزد جاهل است ، ولى اشكال دور را مىتوان بىاساس دانست .
بدين ترتيب كه بگوييم تبادر فرع بر نفس وضع يعنى وجود قرن اكيد است ، نه علم به وضع .
5 . صحت حمل و اطراد به منزلهء دو علامت ديگر از علايم شناخت وضع بيان شده است ، ولى هر دو محل اشكال است ؛ چون صحّت حمل تنها معناى مراد را تعيين مىكند ، نه معناى حقيقى را ، و اطراد در معناى مجازى نيز راه پيدا مىكند .