بنفسه [ أي مباشرة ] فيسمّى الوضع « شخصيا » و إمّا بعنوان مشير إليه [ أي إلى اللفظ ] فيسمّى الوضع « نوعيّا » . و مثال الأوّل : وضع أسماء الأجناس [ و الأعلام و الضمائر و الحروف و غير ذلك ، أي وضع غير الهيئات ] . و مثال الثاني : وضع الهيئة المحفوظة في ضمن كلّ أسماء الفاعلين لمعنى [ أي وضع الهيئة لمعنى ] هيئة اسم الفاعل ، فإن الهيئة [ أعمّ من هيئة الفعل و شبه الفعل ] لمّا كانت لا تنفصل في مقام التصوّر عن المادة ، و كان من الصعب [ بل المحال ] إحضار تمام الموادّ عند وضع
شرح
خودش تصور مىشود كه وضع شخصى ناميده مىشود ؛ يا به سبب عنوانى كه مشير به سوى لفظ است ، تصور مىگردد كه وضع نوعى ناميده مىشود . مثال قسم اول وضع اسماء اجناس است . [ و نيز اسماء اعلام و ضماير و حروف ] و مثال قسم دوم وضع هيئتى است كه در ضمن همهء اسم فاعلها محفوظ است و براى معنايى كه هيئت اسم فاعل داراست ؛ [ يعنى ربط فاعل به ماده ، به نحوى كه دلالت بر كنندهء كار در يكى از سه زمان كند ] قرار داده شده است و چون هيئت [ اسم فاعل بلكه هيئت همه فعلها و شبه فعلها ] در مقام تصور از ماده جدا نمىشود [ چون امر عرضى است كه قائم به وجود ماده است ] ، و از آنجا كه احضار تمام مواد در ذهن [ براى احضار هيئتهاى آنها كه طرف وضع است ] به هنگام وضع اسم فاعل مشكل است ، عادت واضع برآن شده است كه هيئت را در ضمن ماده معينى مثل ماده فاعل در ذهن حاضر كند ، آنگاه هر هيئتى را كه از اين قبيل است [ و در ضمن مواد ديگر نمودار است ] ، براى فلان معنا قرار دهد .
ازاينرو اينگونه وضع ، وضع نوعى است . [ يعنى نه خصوص اين هيئت ، بلكه نوع اين هيئت براى فلان معنا قرار داده شده است و همينگونه است وضع هيئت موجود در جمله اسميه . ]
[ ممكن است اشكالى در اينجا بروز كند كه چگونه واضع هيئت همهء اسم فاعلها را در مقام وضع تصور كرده است ؟ ما در بحث پيشين گفتيم كه با تصور يك فرد نمىتوان كلى را تصور كرد ، پس چگونه واضع با در نظر گرفتن هيئت يك اسم فاعل ، هيئت همهء