مثالا لها [ و لكن المشهور أنّ وضع الموصولات و أسماء الإشارات و الضمائر و الهيئات و الحروف من هذا القبيل ] ، و سيأتي الكلام عن ذلك في بحث مقبل إن شاء اللّه تعالى .
توقّف الوضع على تصوّر اللفظ كما يتوقّف الوضع على تصوّر المعنى كذلك يتوقّف على تصور اللفظ ، إمّا
شرح
نشده است ، بلكه براى اشاره به مفرد معيّنى است و لذا از اسماء معارف به شمار مىآيد ، ولى واضع در حين وضع ، نمىتواند بىنهايت افراد مفرد مذكر را در ذهن حاضر سازد .
پس كلى مفرد مذكر عاقل را در ذهن مىآورد و بدان سبب مىتواند به سوى هر فردى از آنكه اكنون موجود است و آنچه تا روز قيامت موجود مىشود ، اشاره كند . آنگاه لفظ « الذى » را براى آن افراد بىشمار قرار مىدهد . همچنين « هذا » به معناى كلى مفرد مذكر مشار اليه نيست ، بلكه به معناى اين يا آن مفرد مذكر مشار اليه است و نيز هيئتهايى كه ميان دو طرف ربط ايجاد مىكنند ، براى ايجاد ربط ميان دو طرف كلى نيست . بلكه طرفين ربط ، جزئى و مشخص هستند و ربط ميان آنها نيز جزيى و مشخص است ، ولى واضع در حين وضع نمىتوانسته بىنهايت افراد ربط را تصور كند و لذا متوسل به يك معناى جامع شده است و همچنين است در حروف ، وقتى گوييم : « سرت من البصرة الى الكوفة » حرف « من » براى معناى ابتدا به نحو كلى وضع نشده است ، بلكه براى اين يا آن ابتداست و ناچار واضع بىنهايت افراد معنا را از طريق يك كلى جامع بهطور غير مستقيم تصور كرده و لفظ را براى آنها قرار داده است . ] و در يكى از بحثهاى آينده [ در حلقه سوم ] از اين مطلب سخن خواهد رفت . ان شاء الله تعالى .