الثانية : أن يتصوّر الواضع معنى جزئيا [ لا يصدق على كثيرين ] كزيد و يضع اللفظ بإزائه ، و يسمّى بالوضع الخاصّ و الموضوع له الخاصّ .
الثالثة : أن يتصوّر الواضع عنوانا مشيرا إلى فرده [ و معنى كلّيّا يشير إلى مصاديقه ] و يضع اللفظ بإزاء الفرد الملحوظ من خلال ذلك العنوان المشير ، و يسمّى بالوضع العامّ و الموضوع له الخاصّ [ و ذلك حينما لا يمكن تصوّر المعنى الذي يريد وضع اللفظ له مباشرة ] .
و هناك حالة رابعة لا يتوفّر فيها الشرط المذكور [ أي تصوّر المعنى الموضوع له
شرح
دهد . در اين حالت وضع را عام و موضوع له را نيز عام نامند . [ معمول آن است كه آنچه را واضع تصور كرده است ، همان را به عنوان معناى كلى يا جزيى موضوع له قرار دهد ، ولى در موارد نادرى واضع نمىتواند خصوص موضوع له را تصور كند ، پس ناچار معناى كلى را در ذهن مىآورد تا به توسط آن به موضوع له اشاره كند . اين امر سبب شده است كه آنچه در ذهن واضع متصوّر است و به عبارت ديگر وضع ، از موضوع له جدا شود . حال اگر وضع عين موضوع له باشد ، يا هر دو عام است يا هر دو خاص است ؛ و اگر وضع از موضوع له جدا گردد ، يا اوّلى عام و دومى خاص است و يا بالعكس پس چهار حالت به حصر عقلى نمودار مىشود كه چهارمين آنها ثبوتا محال و باطل است . ]
دوم : اينكه واضع معنايى جزيى [ از قبيل جزيى حقيقى ] مثل زيد را تصور كند و لفظ را به ازاى آن قرار دهد ، در اين حالت وضع [ يعنى معناى متصوّر عند الوضع ] را خاص و موضوع له را خاص گويند .
سوم : اينكه واضع عنوانى را كه مشير به فرد خود است [ چنانكه هر كلى اشاره عقلى به افراد و مصاديق خود دارد ] ، در نظر بگيرد و لفظ را به ازاى فردى كه از لابلاى آن عنوان مشير ملاحظه مىشود ، قرار دهد . در اين حالت وضع را عام و موضوع را خاص نامند .
در اينجا حالت چهارمى است كه شرط مذكور [ يعنى استحضار معنا در حين وضع