9 - محمد بن ابى العلاء گويد : بعد از آنكه يحيى بن اكثم قاضى سامرا را آزمايش كردم و با او مباحثه و گفتگو نمودم و رفت و آمد كردم و راجع بعلوم آل محمد پرسيدم شنيدم كه مىگفت : روزى داخل ( مسجد مدينه ) شدم و قبر رسول خدا صلَّى الله عليه و آله را طواف ميكردم ، در آن ميان محمد بن على الرضا عليه السلام را ديدم مشغول طوافست ، در باره مسائلى كه در نظرم بود ، با او مناظره كردم ، همه را به من جواب داد ، من به او عرضكردم به خدا كه من ميخواهم از شما يك مسأله اى بپرسم ، ولى به خدا كه خجالت ميكشم ، به من فرمود :
پيش از آنكه بپرسى من به تو خبر مىدهم ، ميخواهى راجع به امام بپرسى ، عرضكردم : به خدا سؤال من همين است ، پس فرمود : منم امام ، عرضكردم : علامتش چيست ؟ در دست حضرت عصائى بود كه بسخن درآمد و گفت :
همانا مولاى من . امام اين زمانست و اوست حجت خدا .
10 - حسين بن عمر بن يزيد گويد : خدمت حضرت رضا عليه السلام رسيدم و در آن زمان واقفى مذهب بودم ( امامت آن حضرت را قبول نداشتم ) و همانا پدر من از پدر او هفت مسأله پرسيده بود كه شش تاى آن را جواب گفته و هفتمينش را پاسخ نگفته بود ، من گفتم : به خدا كه آنچه را پدرم از پدرش پرسيده ، من از او ميپرسم اگر مانند پدرش جواب گفت ، دليل بر امامت اوست ، پس من پرسيدم و او هم آن شش مسأله را مانند جواب پدرش بپدرم پاسخ گفت ، و در مقام جواب حتى حرف « واو » و « يائى » هم زياد نكرد و از هفتمينش خوددارى كرد ، و پدرم به پدر او گفته بود : من روز قيامت نزد خدا عليه شما احتجاج ميكنم ، براى اينكه
الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 165
مساهمون: الشيخ الكليني
ص١٦٥