تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 162

مساهمون:

ص١٦٢
گفتم : از من دور بايست ، زيرا من بر خودم و بر تو ترس دارم و اين پير مرد مرا ميخواهد نه تو را ، از من دور بايست تا به هلاكت نيفتى و بدست خود بزيان خويش كمك نكنى ، پس اندكى از من دور شد و من بدنبال پير مرد به راه افتادم ، زيرا معتقد بودم كه از او نتوانم خلاص شد پيوسته دنبالش ميرفتم و تن بمرگ داده بودم تا مرا بدر خانه ابو الحسن ( موسى بن جعفر عليهما السلام ) برد . سپس مرا تنها گذاشت و رفت . ناگاه خادمى دم در آمد و گفت : بفرما ، خدايت رحمت كند . من وارد شدم . ابو الحسن موسى عليه السلام را ديدم ، بىآنكه من چيزى بگويم ، فرمود : نه بسوى مرجئه و نه بسوى قدريه و نه بسوى زيديه و نه بسوى معتزله ، بسوى من ، بسوى من . عرضكردم : قربانت ، پدرت درگذشت ؟ فرمود : آرى ، عرض كردم : وفات كرد ؟ ( يا او را با شمشير كشتند ) فرمود : آرى ( وفات كرد ) عرضكردم : پس از او امام ما كيست ؟ فرمود : اگر خدا خواهد ترا هدايت كند ، هدايت مىكند ، عرضكردم : قربانت ، عبد الله عقيده دارد كه او امام بعد از پدرش مىباشد ، فرمود : عبد الله ميخواهد ، خدا عبادت نشود ، عرضكردم : قربانت امام ما بعد از او كيست ؟ فرمود : اگر خدا بخواهد ترا هدايت كند ، مىكند عرضكردم ، قربانت او شمائيد ؟ فرمود : « نه ، من اين سخن نميگويم » با خود گفتم : من راه پرسش را درست نرفتم ، سپس عرضكردم : قربانت ، شما امامى داريد ؟ فرمود : نه ، ( فهميدم كه خود او امامست ) آنگاه از بزرگداشت و هيبت آن حضرت عظمتى در دلم افتاد كه جز خداى عز و جل نداند ، بيشتر از آنچه هنگام رسيدن خدمت پدرش در دلم مىافتاد . سپس عرضكردم : قربانت ، از شما بپرسم آنچه از پدرت ميپرسيدم ؟ فرمود : بپرس تا با خبر شوى