تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 163

مساهمون:

ص١٦٣
ولى فاش مكن ، اگر فاش كنى نتيجه اش سر بريدنست سپس از آن حضرت سؤال كردم و فهميدم درياى بيكرانيست . عرضكردم : قربانت شيعيان تو و پدرت در گمراهى سرگردانند ، با تعهد كتمانى كه از من گرفته‌ايد ، ايشان را به بينم و بسوى شما دعوت كنم ؟ فرمود : هر كس از آنها كه رشد و استقامتش را در راه راست دريافتى ، مطلب را به او بگو ، و شرط كن كه كتمان كند ، اگر فاش كند ، نتيجه اش سر بريدن است - و با دست اشاره به گلويش فرمود - من از نزد آن حضرت خارج شدم و بابى جعفر احول برخوردم ، به من گفت : چه خبر بود ؟ گفتم : هدايت بود ، آنگاه داستان را برايش گزارش دادم ، سپس فضيل و ابو - بصير را ديديم ، ايشان هم خدمتش رسيدند و از حضرتش سؤال كردند و سخنش را شنيدند و بامامتش قاطع گشتند . سپس جماعتى از مردم را ملاقات كرديم ، هر كس خدمتش رسيد ، امامتش را باور كرد ، مگر طايفه عمار ( بن موسى ساباطى ) و اصحاب او ، ولى عبد الله جز چند نفرى نزدش نميرفتند ، چون چنين ديد ، گفت : مردم چگونه شدند ؟ به او خبر دادند كه هشام مردم را از دور تو پراكند . هشام گويد : او چند نفر را در مدينه گماشته بود كه مرا بزنند . 8 - محمد بن فلان واقفى گويد : من پسر عموئى داشتم كه نامش حسن بن عبد الله بود ، مردى بود زاهد و عابدترين مردم زمان خود . و بواسطه جدى بودن و كوشش او در امر دين سلطان از او پروا ميكرد و بسا در پيش روى سلطان سخن درشت و دشوارى بعنوان موعظه ميگفت و او را امر بمعروف و نهى از منكر مينمود سلطان هم بواسطه شايستگى و نيكوكاريش از او تحمل ميكرد ، حال او پيوسته چنين بود تا آنكه روزى در مسجد