حضرت ابو الحسن موسى بن جعفر عليه السلام بر او وارد شد . چون او را ديد ، اشاره كرد ، او هم نزد حضرت آمد ، امام به او فرمود : اى ابا على ! من روش ترا بسيار دوست دارم و خوشم مىآيد ولى تو معرفت ندارى ، برو و معرفت بجو ، عرضكرد : قربانت ، معرفت چيست ؟ فرمود : برو بفهم و كسب حديث كن . عرضكرد : از كه كسب كنم ؟ فرمود : از فقهاء اهل مدينه ، سپس آن أحاديث را بر من عرضه كن . او رفت و احاديثى را نوشته خدمت حضرت باز آمد و برايش قرائت كرد ، امام همه را باطل دانست ، و به او فرمود ، برو معرفت ياد بگير ، آن مرد بدين خود عنايت داشت و پيوسته در انتظار استفاده از حضرت ابو الحسن عليه السلام بود تا زمانى كه آن حضرت بكشتزار خود ميرفت ، در بين راه به حضرت برخورد و عرضكرد : قربانت ، من در برابر خدا با شما احتجاج و خصومت ميكنم ، مرا بمعرفت راهنمائى كن ، حضرت گزارش حال امير المؤمنين عليه السلام و آنچه بعد از پيغمبر صلَّى الله عليه و آله واقع شد و نيز گزارش امر آن دو مرد ( ابو بكر و عمر ) را بيان فرمود ، او هم پذيرفت ، سپس به حضرت عرضكرد : امام بعد از امير المؤمنين عليه السلام كيست ؟ فرمود :
اگر به تو خبر دهم ميپذيرى ؟ گفت : آرى قربانت گردم ، فرمود ، منم امام ، عرضكرد : چيزى مىخواهم كه به آن استدلال كنم ، ( يعنى معجزه شما چيست ؟ ) فرمود : برو نزد آن درخت - آنگاه با دست اشاره بدرخت ام غيلان كرد - و به او بگو : موسى بن جعفر به تو ميگويد : بيا ، گويد من نزد درخت رفتم و ديدم زمين را ميشكافد و مىآيد تا در برابر حضرت ايستاد ، سپس حضرت به او اشاره كرد ، تا برگشت . او بامامتش اقرار كرد و خاموشى گزيد و بعبادت پرداخت و كسى پس از آن او را نديد كه سخن گويد .
الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 164
مساهمون: الشيخ الكليني
ص١٦٤