و شكم را به آنجا چسبانيده و دعا كنند ) چسبانيدم و گفتم : بار خدايا تو خواست و اراده مرا ميدانى ، مرا ببهترين دينها هدايت كن ، پس در دلم افتاد كه خدمت حضرت رضا عليه السلام بروم . بمدينه آمدم و در خانه حضرت ايستادم و بغلامش گفتم : بآقايت بگو ، مردى از اهل عراق بر در خانه است ، آنگاه صداى حضرت را شنيدم كه ميفرمود : بفرما اى عبد الله بن مغيره ! بفرما اى عبد الله بن مغيره ، چون مرا ديد فرمود : خدا دعايت را اجابت كرد و بدين خودش هدايتت فرمود : من عرض كردم : گواهى دهم كه توئى حجت خدا و امين او بر خلقش .
14 - احمد بن محمد بن عبد الله گويد ، عبد الله بن هليل معتقد بامامت عبد الله ( افطح پسر بزرگتر امام صادق عليه السلام ) بود ، مسافرتى بسامرا كرد و از آن عقيده برگشت . من از او علت برگشتنش را پرسيدم گفت : من بفكر افتادم كه اين مطلب را از حضرت ابى الحسن عليه السلام بپرسم ، اتفاقا در كوچه تنگى به حضرت برخوردم ، خود را به طرف من كج كرد تا برابرم رسيد ، چيزى از دهانش بجانب من انداخت كه روى سينهام افتاد ، من آن را برداشتم ، ورقه اى بود كه در آن نوشته بود : او در آن مقام نبود و چنان استحقاقى نداشت ( يعنى عبد الله ادعاى امامت نكرد و سزاوار آن هم نبود - مرآت ص 259 - ) .
15 - جعفر بن زيد بن موسى از پدرش و او از پدرانش ائمه معصومين عليهم السلام چنين نقل كند :
روزى كه پيغمبر صلَّى الله عليه و آله در منزل ام سلمه بودهام اسلم خدمت آن حضرت آمد ، از ام سلمه پرسيد : پيغمبر صلَّى الله عليه و آله كجاست ؟ گفت دنبال كارى رفته و الساعه مىآيد ، او نزد ام سلمه در انتظار نشست تا آن حضرت آمد ،
الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 168
مساهمون: الشيخ الكليني
ص١٦٨