تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع الشتات ( فارسي ) — صفحة 86

مساهمون:

ص٨٦
أيضا : وقف تمليك واقف است وادخال در ملك موقوف عليه . وتمليك انسان بر نفس خود وادخال منفعت بر أو ، يا تجديد ملك با وجود ثبوت آن ، بي معنى است ومخالف در مسأله بعض عامه است . واما بطلان آن نسبت به غير - هر گاه بعد از خود وقف كند بر غير - : پس آن را " منقطع الأول " مىگويند ( چنان كه آن دو قسمي كه در دو مسأله پيش مذكور شد ، [ را ] منقطع الاخر مىگفتند ) ودر آن دو قول است واظهر بطلان است . ظاهر آن است كه قول أكثر أصحاب است . ومقتضاى أصل هم بطلان است . وقول دوم صحت است ودليل ايشان عموم " أو فوا بالعقود " وأمثال آن ، وخصوص قول عسكرى ( ع ) " الوقف على حسب ما يوقفها الواقف " [ است ] ودلالت هر دو ممنوع است . چون عقد وقف بر مجموع واقع شده ، وبعد از بطلان بعض آن عقد ، وقف بر حقيقت خود باقي نيست . وبنابر قول به صحت ، خلاف كرده اند كه آيا منافع آن را در أول عقد به آن غير مىدهند ؟ يا به موت واقف ؟ ودليل وأضحى بر هيچكدام نيست . خصوصا بر أولى . وبا بطلان أصل صحت حاجتي به ترجيح مسأله نيست ودر حكم وقف بر نفس خود ، است حكم وقف بر هر كي [ كه ] قابل وقف نيست . مثل ميت ومملوك . واگر عكس اين باشد ، يعنى وقف كند بر أولاد برادرش ( مثلا ) وبعد از آن بر خودش پس اين داخل منقطع الاخراست . وحكم آن گذشت كه أقوى در آن اين است كه صحيح است به عنوان حبس بر همان غير . واگر در اين صورت مذكوره ، وقف كند بعد از خودش بر غير ، پس اين " منقطع الوسط " است . وحكم اين مثل سابق است . يعنى محبوس است بر أول ودر ما بعد باطل است . وهر گاه در أول وآخر وقف كند بر كسى كه صحيح نيست ، ودر وسط ذكر كند كسى را كه صحيح است - مثل اينكه وقف كند بر ميت وبعد از آن بر زيد وبعد از آن بر عبدي - پس اين " منقطع الطرفين " است . وصحت آن نيز دليلي ندارد . واگر عطف كند غير را بر خود مثل اينكه بگويد " وقف كردم اين را بر خودم وپسرم " مثلا . پس در آن سه وجه است : بطلان ، وصحت نسبت به غير در نصف ، وصحت نسبت به غير در تمام .