تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع الشتات ( فارسي ) — صفحة 573

مساهمون:

ص٥٧٣
( قبض ) منافاتى با ابرا ندارد تا موجب توهم اراده هبه باشد ، نه ابرا . زيرا كه ظاهر اين است كه مراد اين است كه حلال كردن به منزله قبض كردن است . واما هر گاه نصف مهر را ببخشد مشاعا - مثل اين كه بگويد نصف باغي كه مهر من كردى به تو بخشيدم مشاعا - پس در آن سه وجه ذكر كرده اند : أول اين كه : زوج مستحق آن نصف ديگر است كه باقي مانده . چون در حين هبه ، مجموع مال زوجه بوده ، وهبه مشاع صحيح است . وبعد از آن كه أو را طلاق گفت قبل از دخول ، مستحق نصف مشاع همان مال است . پس اگر زوجه آن نصف را منتقل به غير نكرده همان نصف را وأمي گذارد . واگر منتقل كرده بايد مثل آن را بدهد اگر مثلي باشد ، يا قيمت آن را اگر قيمي باشد . ووجه دوم اين است كه : زوج الحال كه طلاق گفت قبل از دخول ، مستحق نصف مشاع عين [ غير ] موهوبه است كه نصف اين باقي ، باشد ونصف آنچه زوجه به أو بخشيده . وچون آن نصفى كه زوجه به أو بخشيده در حكم تالف است كه زوجه تلف كرده ، پس قيمت آن نصف را بايد بدهد . پس زوج مستحق ربعي است كه نصف باقي ، باشد . وقيمت ربعي ديگر كه نصف آن است كه زوجه به أو بخشيده . والحاصل : چون زوجه نصف مشاع آنچه در ظاهر مال أو است ( ودر نفس الامر كاشف به عمل خواهد آمد كه نصف مشاع آن مال زوج خواهد بود ) منتقل كرده به زوج . پس اگر قائل باشيم كه در چنين جائى منصرف به حق خود مىشود ( همچنانكه در بيع عيني كه نصف أو مال غير است ونداند ونصف مشاع را بفروشد ، گفته اند كه نصف منصرف مىشود به همان حق خود ) پس وجه أول تمام است ، چنان كه ظاهر أكثر است . واگر قائل شويم كه در چنين جائى چون لفظ ( نصف ) مشاع است در جميع ، پس بايد منصرف شود به ربع . واما ربع ديگر چون هبه آن هم در ظاهر شرع صحيح بود ( چون در آن وقت ملك أو بوده وطلاق آن را از ملك خارج مىكند ) پس مقتضاى جمع بين الدليلين آن است كه قيمت آن را كه هم هبه أو صحيح است وهم قيمت آن را بايد بدهد ، بدهد . [ بنابر اين وجه دوم تمام است ] ووجه سوم تخيير [ است ] ما بين عمل به مقتضاى وجه دوم وما بين آن كه اخذ كند نصف بدل مجموع را . نظر به اين كه به سبب طلاق مستحق نصف مشاع مجموع شد واستيفاى آن ممكن نيست چون به هبه صحيحه به زوج منتقل شده . پس رجوع مىشود