كه امير زابلستان باستقبال من مىآيد من چشم به راه دوخته بودم كه سواران ( امير گرشاسب ) را ببينم ولى حيرتزده مشاهده كردم كه يك عده گاو سوار از دور مىآيند گاوها مثل اسب چهار نعل حركت ميكردند و گاو سواران بسرعت بما نزديك شدند من تا آن روز قشون گاوسوار نديده بودم و وقتى گاوها نزديك گرديدند مشاهده كردم بقدرى بلند و قوى هستند كه انسان از مشاهده آنها دچار شگفت مىشود .
پيرمردى كه ريش سفيد و بلند داشت و معلوم بود كه برتر از سايرين مىباشد از گاو فرود آمد و دست را بالاى چشم نهاد كه بتواند اطراف را ببيند و با صدائى بلند بانك زد من ( گرشاسب ) از نواده ( گودرز ) سالار زابلستان هستم . . امير تيمور كيست ؟
بعد از فرود آمدن آن پيرمرد تمام كسانى كه سوار گاوها بودند فرود آمدند و آنهائى كه پيرامون من قرار داشتند از فرط تعجب انگشت به دهان بردند . زيرا قامت مردها بقدرى بلند بود كه انسان تصور مىنمود از نتاج ديوها مىباشند نه آدميزاد . همه ريشهاى بلند داشتند با اين تفاوت كه ريش بعضى از آنها سفيد بود و بعضى سياه . و برخى خاكسترى . لباس آنها جامهاى بود بلند و يك طرف دامان جامه را روى شانه چپ انداخته بودند . وقتى گرشاسب سالار زابلستان نزديك شد من چند قدم بسوى او رفتم و گفتم اى سالار ( زابلستان ) من فقط براى ديدن كشور تو اينجا آمدهام و قصد جنگ ندارم . امير ( گرشاسب ) گفت قدمت مبارك باد و بيا تا تو را به خانه خود ببرم گفتم اى امير زابلستان شماره همراهان من زياد است و ما سه هزار نفر هستيم و اگر به خانه تو بيائيم توليد مزاحمت خواهيم كرد .
( گرشاسب ) گفت قشون تو سه روز مهمان من هستند و غذا را باردوگاه آنها مىآورند ولى تو بايد در خانه من سكونت كنى و آنجا غذا بخورى و بخوابى . گرشاسب و همراهانش سوار بر گاو شدند و من با عدهاى از سواران خود بر پشت اسب به راه افتادم و درحالىكه ميتاختيم از درياى هامون بسوى شهر رفتيم .
در راه به مردان بلند قامت و چهار شانه ، داراى ريش بلند برميخورديم كه بيل بر دوش داشتند يا در مزرعه ، با گاوهاى نيرومند شخم مىزدند همه جا مرتع بود و معلوم ميشد كه سرزمين زابلستان منطقهايست حاصلخيز و سبز ، شهرى كه ما ديديديم وسعت داشت و در روزهاى بعد در آن شهر مقدارى زياد از كالاهاى هندوستان را مشاهده كردم و معلوم ميشد كه آن شهر پيوسته با هندوستان تجارت مىكند . گرشاسب به خوبى از من مهماندارى كرد و مىكوشيد به من خوش بگذرد .
در روز دوم امير زابلستان ، همچنان سوار بر گاو مرا كه سوار بر اسب بودم از شهر بيرون برد و بقلعهاى رسيديم كه ويران شده بود و به من گفت كه رستم در اينجا به دنيا آمده است از او پرسيدم كه آيا مىتواند بگويد كه رستم در چه تاريخ در آن قلعه قدم بجهان گذاشت آن مرد گفت هزاروپانصد سال قبل از اين ، رستم در اين قلعه متولد شد . بعد از اينكه قلعه ويران شده را ديديم مرا به طرف كوهى برد و گفت اين كوهى است كه رستم در كودكى از آن بالا ميرفت و بالاى كوه با عقابها پيكار مىنمود و اينك بمناسبت زمستان عقابها از بالاى كوه رفتهاند و اگر فصل تابستان ميبود تو ميتوانستى آنها را ببينى .
( گرشاسب ) سالار زابلستان چون فهميده بود كه من اشعار فردوسى را مىپسندم از هر فرصت استفاده ميكرد و شعرى از فردوسى ميخواند . در زابلستان من نوادههاى عدهاى از
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 91
مساهمون: مارسل بريون
ص٩١