بزنم در جنك بقتل ميرسيدم . آنچه مرا نجات داد شمشير زدن با دست چپ بود كه ( سمرطر خان ) به من آموخت . بعد از خاتمه آن جنگ دست راست من بهبود يافت بطورىكه باز توانستم با دست راست شمشير بزنم ولى از آن موقع تا امروز قادر نيستم با دست راست بنويسم و با دست چپ كتابت مىكنم . هنگامى كه بسمرقند رسيدم نامهاى از ( صدر الدين ) اصفهانى معروف به حكيم الهى دريافت كردم و او جواب مرا در خصوص جبر و تفويض نوشته بود . من قبل از اينكه بسوى سبزوار به راه بيفتم نامهاى به ( صدر الدين ) اصفهانى نوشته ، از او خواسته بودم بگويد كه آيا انسان در زندگى مجبور است يا مختار .
اين موضوع يكى از مسائل با اهميت در حكمت مىباشد و هنوز گره اين مسئله مشگل گشوده نشده و حكماء نميدانند كه آيا خداوند انسان را مجبور آفريده يا اينكه مختار است و هرچه بخواهد مىتواند بكند . ( صدر الدين ) آياتى از سورههاى قرآن از جمله سوره ( آل عمران ) و سوره ( احزاب ) را ذكر نموده و گفته بود كه بموجب آن آيات ، انسان ، در زندگى خود مختار است و هرچه بخواهد ميتواند بكند ولى آن اختيار ، حدودى دارد و از آن حدود تجاوز نمىنمايد من از توضيحات دانشمند اصفهانى متوجه شدم كه آيات قرآن را به خوبى نفهميده است . زيرا فهم بعضى از آيات قرآن ، دشوار مىباشد و بايد قارى قرآن ، تحصيل كند تا بتواند از آن آيات ، معناى واقعى را ادراك نمايد .
عقيده خود من اين است كه از تولد و مرك گذشته انسان در زندگى مختار مىباشد و هرچه بخواهد مىتواند بكند و آنهائى كه تصور مىكنند كه براى اين آفريده شدهاند كه با نگونبختى .
زيست نمايند در اشتباه هستند و تيرهبختى آنها ناشى از بىهمتى آنان مىباشد و هركس كه همت ندارد تيرهبخت مىشود . در جواب ( صدر الدين ) اصفهانى نامهاى نوشتم و به او گفتم كه سال ديگر از اصفهان خارج شو و در طوس زندگى كن و اگر ميل ندارى در طوس زندگى كنى بسمرقند بيا من در آن نامه نگفيم كه براىچه وى بايد از اصفهان خارج شود و در طوس يا سمرقند زندگى نمايد زيرا نميخواستم كسى بداند كه من قصد تصرف اصفهان را دارم و ميخواهم بعد از خراسان منطقه عراق را به كشورهاى خود بيفزايم .
( توضيح - مقصود از عراق ، مناطقى است كه در وسط ايران قرار گرفته و در قديم تمام مناطق وسطاى ايران را عراق ميخواندند و هنوز روستائيان مازندران و گيلان بسكنه تهران و كاشان و اصفهان ميگويند عراقى - مترجم )
من راجع باصفهان كه مىگفتند قديمترين شهر عراق است چيزها شنيده بودم و ميل داشتم كه بروم و آنشهر را ببينم يكى از علل حركت من از خراسان در فصل زمستان بسوى ماوراء والنهر اين بود كه در بهار سال 780 هجرى براى عزيمت به طرف عراق آماده باشم و بتوانم خود را به اصفهان برسانم من نميدانستم بعد از اينكه باصفهان رسيدم چه خواهم كرد و آيا عازم فارس خواهم گرديد يا نه ولى اطلاع داشتم كه بايد روزى سزاى سلطان منصور مطفرى سلطان فارس را در كف او بگذارم ( توضيح - در تواريخ فارسى نام اين شخص شاه منصور مظفرى است - مترجم ) شرح اختلاف من با سلطان منصور مظفرى از اينقرار است : در سفر دوم خراسان ، وقتى وارد آن سرزمين گرديدم حال من خوب نبود و پزشك من عقيده داشت كسالت از گرمى مىباشد و اگر آبليموى فارس بخورم كسالت رفع خواهد گرديد در خراسان آبليموى فارس پيدا نمىشد
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 94
مساهمون: مارسل بريون
ص٩٤